لباسشویی
یک لباسشویی ام
می چرخم
و هیچ ارانیومی غنی نمیشود
تهی می شوند
لباس ها
از بوی تنت
و من روزی از تهی شدن
هیروشیما خواهم شد
یک لباسشویی ام
می چرخم
و هیچ ارانیومی غنی نمیشود
تهی می شوند
لباس ها
از بوی تنت
و من روزی از تهی شدن
هیروشیما خواهم شد
و اشک هایت،
استهزای گنبد کبود زیر چشمانت
مشت ها را کاغذ بلعید
و قیچی ها
طعمه سنگ ها شدند...
*
بیا برگردیم
به جایی که می دانیم، هرگز نبوده است
بیا بخندیم
به پیرمرد کوری که
چشمهایش...
خوراک کلاغ ها شده
بیا ... ندانیم ...نفهمیم ...
چه بر سرمان می آید
ودکا بخوریم
و تا انتها...
برقصیم
(پشت جلد سی دی خش خشی زندگی فیلم ما! )
و کارگردانی که اگر داشت
فیلم نمیشدیم!
زندگی میکردیم!
یکی با شکم خالی
پرسه زنان بین نیلوفرها
یکی شکم پر
وسط سفره شام
بالش را تا صبح هم پشت رو کنم
سردی صورتت... نمی شود
مگر ...می شود؟
آدمی را
به جرم خیال سقوط
تا ابد
بر نردبان
به صلیب کشید؟
غول های قصه باختند
و ما
گول قصه هایی را خوردیم
که تنها حرف راستشان
قصه کلاغی بود
که هرگز
به خانه اش نرسید!
***
دشمن منم ... و دشمن تنم
ذغال ِ بد
رفیق ِ بد
هیچ نبودند!
که در تبت نگاهت
آتش می گیرم
و از خاکسترم
تنهایی دیگر
دوزخی می شود
*
رفیق من!
دشمن دشمن من!
هیچ دریغ مدار...
حقیقت این است که
نه تنها صدا نمی ماند
لنس آرمسترانگ هم متقلب است
پشت دریا هم چیزی نیست
و فقط مرده ها نمیمیرند
حقیقت این است که
من حتی
... با تو هم تنهایم
درب را هم ببند
که باد می آید
نگاه می آید
پشه می آید
گَرد می آید
صدا می آید
تو می روی ...
باز ...درب می ماند
درد می آید
و درد می ماند
درب را ببند...
واقعا زنده ام؟!!
و این امتداد مرگ
توهمی بیش نیست!
*
عشق چرت است!
شعر باید "سنجاقک" داشته باشد،
کفتر،برکه،پل،گل داوودی ...آدم داشته باشد
بوسه هم زیادیست
*
شعر باید نفت داشته باشد
نشتی بدهد
اقیانوستان را به گند بکشد!
سرب داغی در گلویتان باشد
تا ایمان بیاورید:
من جهنم دنیای شما هستم!
*
به اندازه چیزهایی که گفتیم،
احمق نبودیم
. به اندازه کتاب هایی که خواندیم
دانا
ما هرگز،
به اندازه گل هایی که بوییدیم
سرمست نشدیم
و به اندازه بوسه هایی که کردیم
عشق نورزیدیم
اما دیدنت
برای یک لحظه،
-نداشتنت، نبوسیدنت-
یک آن ...فقط دیدنت،
به اندازه تمام زیستن
کافی بود
بر سنگفرش خیابان
مورچه های دانه کش
(با طعام الاثـيم *)
جولان می دانند
با ذره بین
دودشان می کردم
آری
تیره ماه بود
علم و دانش تعطیل بود
اما دانشگاه نه
و ذره بین کارش را می کرد!
18 تیر1390
*آیه 44.دخان
تابستان
روی آسفالت
وا دادیم
ایمانان را
به تمام مقصد ها
*
مثل گوزن
داخل دوربین تفنگ شکاری
به دویدن
دورمیفاسللا سیست
ما همیشه در رفتن مانده ایم
نمی میریم...
زیر عشق های جامانده،
در غبار یک خاطره
مثل یک ترانه از دور نجوا شده
فراموش می شویم
بله!
تنها صداست که نمی ماند!
کوتاه است
از دستمان
روی کوتاه ترین جای آسمان
تبت...
یدی... نمی رسد!
مثل نقاشی های نقال قهوه خانه بود!
تک بود!
"بعدی " نداشت!
اما
غرق قصه بود!
ما تلو تلو می خوریم
مثل آب نصفه لیوان
دوان دوان می آورد
زمستان بی بخار
سرد بی جان!
زنده رود...
می لرزد...
به درد نمی خورد
لا اله الا الله
تمام عمر با عقل نفس کشیدیم
این نصفه بودنمان
کفاف غسل را هم نمی دهد
باید احمق بمیریم
جهت صرفه جویی در مصرف آب!
شهید شویم
نخش به هیچ جا بند نیست
می کوبد خود را
به گوشه های این آسمان
دنیایی که عادت دارید
سگ را می بندید
سنگ را
مرا هم ببندید و
از این گوشه های آبی
...رهایم کنید!
آدم هم به آدم نمی رسد!
اما زنده رود این روزها
به دریاچه اورمیه می ریزد
«تو »تمام شدی
و من ( که همیشه من بودم)
از این جاذبه
دفع شدم!
***
این خط عمیق بین ابروها،
اثر عبوریست
در امتداد یک غرور
آهای نیوتن!
سقوط مرا ببین
که
خودم پریدم
جرم سیبی در معادله نبود
شهاب واره
با شتابی که از تمام «آد میتم»
«میتم» هم نماند
منتظر اشغال قفس نمی مانم
نه جواب ،نه نعره ، نه سرفه
خفه ی خفه!
توپ، تانک، مشمشه...بوق
شیر گیاهخوار هم باشی
در جواب،
گلوله اثر دارد
*
آدم ها و خیارها
پوست کندنشان راحت است
پشت خش خش تلفن
یا بر ملکوت جرثقیل:
نعره، سرفه، مشمشه...
بوق ممتد ...خفه...!
تو بخواب!
*
چشمان لامصب را ببنند
که زنده رود یخ می زند
در بادیه چشمانت
*
"نرگس وسط چله چه غلطی می کند؟"
«چو خیال آب روشن!»
یخ زدند
«از حله به کوفه»
در چشمانت
سوختیم...
تو بخواب!
دوباره که دیدمت
چیزی نگویم
کاری نکنم
یادم برود... که روزی...
یادم بیانداز
اقلا وقتی مُردم
یادم برود
که یادت رفت
که روزی...
آقا، شعله بخاری را کم کن
مغز پختگان ِ نصفه گیتی
دل هم دارند
یا ایهالمطبخ
قم!
فانظر!!!
یلدای برشته
رویای سخاری برف
یار یارانه ای
سال داغ ِدق
***
راستی...
ندا کجا رسید که...آقا، سلطان شد...؟!
پشت پنجره فوکر100
قاب شد
پشت و رو ،
پرچش کردم
لیستم پاک شد
کمربند ها را برای همیشه بستم
و روی فلایت مود
تمام شدیم
قلابت را غلاف کن عزیزم
ماهی های این نهر
فقط به مرگ با نارنجک عادت دارند!
1
لرزان در برکه
برهنه تا سپیده
ماه تمام
...
دست تکان دادیم
چهار زانو نشسته بود
دست هایش روی گوشش
با صدای بلند قرآن می خواند
خدا «وَلَا الضَّالِّينَ» را
گفت،
ورق زد
و باز چشمانش را بست
از خواب پریدم
ساعت سکته کرده بود
(کی بود قرارمان؟)
پنجره را باز کردم
آسمان بود اما
پرستویی نبود
تقویم را ورق زدم...
به فصل پنجم که رسیدم
از یاد رفته بودی
(کی بود قرارمان؟)

پاییز توی پنجره
سرخ برگضربدر پنجره
کلیک تو
...
تق...!
زیر پایت...زیر دستت
تو ،خدا ...
ببند اما
ما بندگی
ندانیم
خدایی،
ندانیم!
28مهر تا 5 آبان - مصلای تهران !
در غرفه دو چرخه همیشه دوستانی منتظرتان هستند...
(اونی که شال رنگی داره تهمینه حدادیه)
همیشه
صاحبخانه بود
ما آمدیم...

یک عمر جر زدیم
اما
همان اول که لخت ، خیس ، آویزان
پشتمان کوبیدند،
ضجه زدیم
نفس کشیدیم
و
بازی را باختیم
«جهالت بیش از دانایی احساس امنیت ایجاد میکند.»
چارلز داروین*

آقای چارلز *گرامی
معذرت می خواهیم
ما خیانت کردیم
مثل زرافه های حرف گوش نکن
گردنمان را دراز کردیم
و باز کوتاه آمدیم!
(از تمام اصول)
زنده ماندیم
و تکثیر شدیم
در هراسمان
*
جهان
در هراس
سقط کرد ...

تا پارس کنیم!
کباب نشویم
مسجد نرویم
شیر ندهیم
سواری ندهیم
دم برقصانیممردمی بگذار
که...ما...
ژست ِ
وفادارانیم!
و ما ماندیم و ماندمان!
مانده هایمان
نبرده هایمان، نداشته هایمان
که مرگ
نه سلامی داد
نه علیکی گفت
سرش را پایین انداخت
-عین گاو-
زوزه کشان
از بیخ گوشمان گذشت

نه شعاری دادم
نه باتومی خوردم
همه با هم بودیم اما
تنها ترسیدم
تنها در خانه نشستم
با غسل جنابت
خندیدم
ترسیدم
بیدار شد
(هراسان)
وسط بیابان تابستان
نه ریلی زیر پا
نه ردی پشت سر
و خوب هستی
مهربان هستی
وبخشنده
اما
پیری بد دردیست
زمانه عوض شده است
ودستها در بازار فراوان...
روی اتوماتیک تنظیمش کن
بپر
و خلاص...!
««چارلز داوسین»»
ته کشید
بهار
حوض های لجن
یتیم خانه ی ماهی های قرمز
2
شاعری شغلی نیمه وقت
که استعفا نمی خواهد
کافی است برگردی
عقب عقب
تمام راه را
بدوی...
3
همه چیز به سمت گرد شدن می رود
یکی شدن،تک شدن
یکی می شوند
کاسه های غذا و دستشویی
4
مثل یک پک عمیق
نه می شود خیانت کرد،
نه دوست داشت
بیرون می رود
که همیشه
گول نور خورد
و هرگز نبویید
عمری ...
گول تاریکی را خوردم
نبوییدمت!

دیدن پیرمرد در نوع خودش تجربه جالبی بود.حتی دیدن جرج کلونی و امیر قادری که شانه به شانه ت انقلاب را بالا می روند-به قول یک نفر!- نمی توانست به اندازه دیدن «پورنگ» مرا به هیجان بیاورد.ششمین دوسالانه ادبی دانشجویان سراسر کشور بود و منوچهر احترامی داور بخش طنز جشنواره بود. پیاده از درب 16 آذر وارد دانشگاه تهران شدیم.پیرمرد با لهجه جالبی صحبت می کرد که به نظر من ِشهرستانی، «غلیظ تهرانی» می آمد! صحبت از همان لهجه شروع شد و نمی دانم چه طورادامه یافت که احترامی به اصل و نسبش اشاره کرد ومعلوم شد که تهرانی اصیل است، اجدادش ساکن همین تهران بوده اند و نفهمیدم به شوخی گفت یا جدی- جرات هم نکردم بپرسم -وقتی گفت مثل اینکه اجدادش در گردنه های اطراف تهران راهزنی می کرده اند!
.....
(تقدیم به تهمینه حدادی و با احترام به تمام کتاب هایی که به درد بچه ها نمی خورند! )

دكتر كلافه روي صندلي اش جابجا شد و با برگ نسخه اي كه در دستش بود شروع به باد زدن خود كرد. بعد برگه را روي ميز گذاشت و دستش را چتر پيشانيش كرد تا از تابش مستقيم آفتاب توي چشمش جلوگيري كند و با دست ديگرش مشغول نوشتن نسخه شد. بيماران روي زمين و هموار و مسطح بي آب و علف به صف ايستاده بودند. دكتر ميزش آن وسط قرار داشت و تنها كسي بود كه روي صندلي نشسته بود. صف آدم ها مثل طنابي پيچيده بود وتا دور ها ادامه يافته بود. نسخه را خيلي سريع نوشت و به دست بيمارش داد. پشت سر او بيمار بعدي جلو آمد. دكتر بدون اينكه چيزي بپرسد صفحه گرد استوتوسكوپ (گوشي پزشكي) را به سينه مرد ميانسالي كه جلويش ايستاده بود چسباند. مرد با ناله ضعيفي عقب كشيد...« آه...سوختم...»...
۱
دود از كله كاشي ها بلند شده است
پنجره را كه باز مي كني
روي صورتت
تابستان تير مي كشد.
تنگ خالي را نگاه مي كني
(ماهي عيد خرداد بود که پف کرده روي آب آمد)
پرتقال را دستت مي چرخاني
(سري تكان مي دهي)
«تابستان هم ديگر قلابي شده است»
پنجره را مي بندم
دست هايم را نگاه مي كنم
با صداييكه در نمي آيد:
همه چيز مثل قبل...مثل هميشه ...مثل خودمان
قلابي است
۲
عاقبت
ما آدم شديم
و دير فهميديم
(براي آدم شدن)
چه ها داديم...
نپرس از نبودنم
اين روز ها
در وهمناكی تنهایی
خودم هم به طرزی عجیب
مزاحم خودم هستم...