(او)

تا صدای آژیر پلیس را شنید شروع کرد به دویدن.قلبش تند می زد و مغزش خوب کار نمیکرد.عرق سردی که بر چهره اش نشسته بود( او) را تا مرز جنون برد.ترس تا استخوانش نفوذ کردو پاهایش بی حس شد.اولین بار بود که به آن محله آمده بود و هیچ کوچه ای را نمی شناخت.همین بر شدت اضطرابش می افزود. ماشین همچنان به دنبالش می آمد و دیگر مطمئن بود که راه فراری نیست. کمی که دوید کوچه ی تاریکی نظرش را جلب کرد .فکر کرد به آنجا برود تا شاید او را گم کنند.بر سرعتش افزود و به کوچه پیچید.کم کم داشت آرام میگرفت که...... کوچه بن بست بود . با دیوار بلند آجری که هرگز نمی توانست از آن بالا رود.صدای آژیر هر لحظه بیشتر میشد. نور قرمزی بر کف کوچه سایه انداخت . ماشین ایستاد. قدم های سنگینی هر لحظه جلوتر می آمد.(او )نا امید بود.می خواست هفت تیر را در آورد و قبل از اینکه پلیس دستگیرش کند تیر خلاصی را بزند. پلیس نزدیک شد.کاغذی در دستش .(او) اندیشید :حتما باز هم یکی دیگر از حقه هایشان است.نباید درنگ کرد! دیر شده بود.خود را مقابل پلیسی یافت که به او نگاه می کرد.پلیس دستش را بالا آورد.(او)چشمانش را بست.پلیس به آرامی پرسید:می دانی کوچه ی امید از کدام راه است؟من و همکارم این محله را خوب نمیشناسیم .می توانی کمکمان کنی؟

(او) با لکنت همیشگی اش پاسخ داد:ن...نه نمیدانممم ... کجاسسست.....

ماشین رفت .(او) همانجا ایستاده بود. با دستانی لرزان و ترس همیشگی اش......!

منِ تو

وقتی تو رفتی

چه فرقی می کند

بهار باشد و باران

یا برف باشد و زمستان

شاعرانه ترین عاشقانه ها هم

بی تو آب می شوند

یک شعر اداری+یک دعوتنامه

ای کاش
این کلبه ساده برلب رود
یک روز محل کارمن بود!

ای کاش
اعلام کنم حضور خود را
برقله کوه دامن دشت
هر روز درست ساعت هشت

ای کاش تمام کارمندان
بودند پرندگان خوشخوان
با نامه ابرها به منقار

ای کاش
می شد همه وقت رفت و گل چید
بر ((طبق مقررات)) خندید!

ای کاش بدون بخشنامه
می خواندم وچرخ می زدم من
با موج ونسیم

ای کاش پرونده من که بازمیشد

می ریخت از ان گل وترانه!

(عمران صلاحی)

+سلام به همگی،قراره یه کارگاه شعر تو انجمن نویسندگان کودک و نوجوان(کارگروه شعر)برگزار بشه،سرپرستیش با خانم حدیث لزر غلامیه،اگر دوست داشتید بیاین،

آدرس:تهران(!)خیابان سمیه،بعد از تقاطع مفتح،بن بست پروانه.

از ساعت 4بعد از ظهر

لبخند یادتون نره:)

من نیز دلم برای خود تنگ شده

 

دنیای خدا، مسخره جنگ شده

تاریخ، تماشاچی نیرنگ شده

هر بی سروپایی که نمیداند کیست

حالا چه پرادعای فرهنگ شده

از سادگی ماست که با دوز و کلک

آواز کلاغ ها خوش آهنگ شده

دیگر به مخیله ش نمی گنجد عشق

انسان دلش انگار که از سنگ شده

وقتی خبری نباشد از رنگ خدا

یعنی که برایش عشق بیرنگ شده

ای کاش یکی مرا نشانم بدهد

من نیز دلم برای خود تنگ شده*


*محمدعلی بهمنی عزیز: گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

۱.از این نبودن هرگز خوشحال نبودم.راستی راستی خیلی شدا.اومدم که به امید خداباشم

۲.رو شعرم نظر بدید حتما، امروز تو هوای برفی نزدیک ۵تا شعر کلاسیک گفتم، آخرش دیگه ازمطلع نویسی خسته شدم و سعی کردم برم تو برفا قدم بزنم، هیچ کی نبود باهاش بازی کنم...خیلی باکلاس فقط راه رفتم

۳.علی آقای مرسلی، مدیرسابق(!) عزیز، ببخشید که جسورانه تو همون روزی که شما پست تازه گذاشتی، به روز کردم.

نرگس مکرر

«ما را همه شب نمی برد خواب»

تو بخواب!

*

چشمان لامصب را ببنند

 که زنده رود یخ می زند

در بادیه چشمانت

*

"نرگس وسط چله چه غلطی می کند؟"

«چو خیال آب روشن!»

 یخ زدند

«از حله به کوفه»

در چشمانت

سوختیم...

تو بخواب!

روزی...

یادم بیاندازد

دوباره که دیدمت

چیزی نگویم

کاری نکنم

یادم برود... که روزی...

یادم بیانداز

 اقلا وقتی مُردم

یادم برود

که یادت رفت

که روزی...




قصه از چشم های تو آب خورد

و از بلند پروازی های من...

راست می گفت مادرم:

پایان رویاهایم دیوانگی ست ...

دختران شهر دلتنگ من!

دعا کنید

رویای هر شبم را

بر باد دهم

پایان این بلند پروازی

سقوط اشک های من است

برایم دعا کنید

دختران شهر غمگین من ...


باز هم تولد ت ِ

باز هم یه دنیا خوشحالم

وقتی داری 10 تا شمع رو با هم دیگه فوت می کنی

بدون که همه جای ایران یه عالمه دوچرخه ای واست آرزو می کنن

آرزو می کنن که چرخات همیشه ی همیشه بچرخه

حتی اگه دیگه نو جوون نباشن و نتونن فرم اعضا ی تیم شعر رو پر کنن

باز هم و باز هم دوچرخه ای هستن

مثل من 


تولدت مبارک زیباترین دوچرخه ی دنیا

ماه

 

از ماه پرسیدم این رخسار سفید به چه روست ؟آیا کسالت داری یا از  فراق دچار شده ای ؟

پاسخم داد که من چراغ شب ها هستم، من مادر ستارگان هستم.این سفید رویی نه به خاطر کسالت است و نه به خاطر فراق .اگر من سیاه بودم تفاوتم با شب چه باد؟

اگر به آسمان نگاه کنی تفاوت من و شب را می یابی .پس در آن هنگام خدا را شکر گو.

 

پنجره

 

روزی آرزو داشتم پنجره ای نباشد٬

 تا تورا بی واسطه ببینم!

امروز آرزو دارم پنجره ای باشد٬

 تا فقط یکبار دیگر ببینمت....

داغستان سرد

آقا، شعله بخاری را کم کن

مغز پختگان ِ نصفه گیتی

دل هم دارند

یا ایهالمطبخ

قم!

فانظر!!!

یلدای برشته

رویای سخاری برف

یار یارانه ای

سال داغ ِدق

***

راستی...

ندا کجا رسید که...آقا، سلطان شد...؟!