نوجوانی کردن با دوچرخه

 

دوچرخه

تصویر چهارده سالگیم

دختری است که به دوچرخه ای تکیه داده!

عکس را امضا می کنم:

                         همیشه به یاد تو!

و به دیوار ذهنم می آویزم.

***

۱۵ دی ، یعنی فردا، تولد یه نشریه است که زندگی همه ی ما رو برای همیشه عوض کرده! تولد دوچرخه!

فردا ۸ سال از آشنایی من با دوچرخه میگذره! شما ها رو نمی دونم! نمی دونم از کی نوجونیتون رو با دوچرخه شروع کردین، چند ساله می شناسینش، یا اینکه چقدر بهش وابسته این! اما نوجونی من با دوچرخه شروع شد و امروز بعد از ۸ سال، در۲۲ سالگی، هنوز تموم نشده!

ما سعادتمندترین بچه ها هستیم! خوشبختیم چون همدیگه رو داریم و در کنارمون آدم هایی نفس می کشن که برای ما و آینده ی ما نگرانن و تمام زندگیشون رو صرف خوشحالی ما کردن!

دارم شعار می دم، نه؟ باشه! ببخشید! اما خیلی حرفا تو دلم مونده!

من به دوچرخه خیلی مدیونم: دوچرخه نوجونی من رو هدف دار کرد، استعدادم رو به من نشون داد و به من اعتماد به نفس داد! اگر دوچرخ نبود شاید من، من نمی شدم!

شما هم بگید! مثل من بگید چند ساله دوسته دوچرخه اید، الان چند سالتونه و چرا دوچرخه رو دوست دارید؟!

در ضمن: یادتون نره راجع به شعرم نظر بدین! این شعر در مسابقه ی ۷ سالگی دوچرخه توی مسابقه اول شده!

 

بچه ها منتظرند

خیلی وقت بود که سر نزده بودم!!! نمی دانم چرا اما می دانم که نیامدم!! اما امروز احساس کردم بیشتر از هر روزی نسبت به این جمع که بیش از همه دوستشان دارم احساس غریبگی می کنم پس تصمیم گرفتم سری بزنم. وقتی آمدم تغییرات زیاد و قشنگی دیدم و همین باعث شد هوس کنم تا من هم بعد از مدتها چیزی بنویسم!

نوشتن شعرهایم باشد برای بعد!

این رباعی دوست داشتنی از جلیلی صفربیگی تقدیم به تمام بچه های دوچرخه ای! کسانی که از صمیم قلب - شناخته و نشناخته - دوستشان دارم:

باد و بادبادک

 

سی ساله شدم هنوز کودک هستم

هم بازی باد و بادبادک هستم

عاشق بشوم؟ نه! بچه ها منتظرند

من مادر چند کفشدوزک هستم.

 

*یار مهربان

تست

یکی از بچه ها گفت که شناسه اش توسط مدیر حذف شده.راستش را بخواهید از این خبر ها نیست.حتی کسانی که تا به حال پستی نداشته اند شناسه شان همچنان باقی است.این پست را با شناسه همین دوست آپلود می کنم تا هم تستی کرده باشم هم اطلاع رسانی!

بچه های دیگری هم که با شناسه هایشان مشکل دارند تماس بگیرند.

ع.م

بهار

به درخت فرصت سبز شدن بده!

گِله ها را در باغچه خاک کن!

بهار در راه است!!

بیداری

چتر خسته ام

زیر شرشر اولین باران

خمیازه می کشد و

آرام آرام

              بیدار می شود!

 

 

 

ببین! ضرر نمی کنی : یار مهربان

خداحافظ نوجوونی

 

و این منم، زنی در آستانه ی فصلی سرد...!

 

صدای پای سلام

ز کوچه های صمیمی

به گوش می آید!

سلام! من آزاده نجفیان هستم از شیراز! یک نوجوون سابق ( یا سابقا نوجوون ) دوچرخه ای! امروز که این دوستان ناآشنا و این آشناهای غریبه ی دوچرخه ای من را در جمع خود پذیرفته اند دیگر نوجوان نیستم اما دوچرخه ای چرا!

روزی که با دوچرخه آشنا شدم ( یعنی دقیقا ۷ سال پیش ) یک دختر ۱۴ ساله ی سرخوش و بازیگوش بودم! دوچرخه دنیای من را رنگارنگ تر از چیزی که بود کرد و دوستانی را از سراسر ایران به من هدیه داد که امروز در کنار بعضی هایشان از  دور و دیگرانی از نزدیک زندگی می کنم.  نوجوانی من با دوچرخه چرخید و چرخید و چرخید و به جوانی رسید! امروز با اینکه دیگر یک دختر چهارده ساله ی سرخوش و بازیگوش نیستم با اینکه دیگر چشم هایم در آینه به من نمی خندند بااینکه کم کم موهای سفید اندکی که هدیه و میراث خانوادگی است در آینه برایم دست تکان می دهند اما هنوز چهارده ساله ام! چهارده سالگیم را در ذهنم قاب کرده ام: قابی شیشه ای و در جایی پنهان کرده ام! هر ازگاهی وقتی دوستی را می بینم یا سراغ عکس های قدیمی می روم یا مطالب بچه ها را در دو چرخه می خوانم به یاد قاب شیشه ای می افتم. چهارده سالگی ای که بهترین سال زندگیم بود و حالا در حال گرد و غبار گرفتن است. اما راستش خیلی جرات نمی کنم گردگیریش کنم! نمی دانم! شاید می ترسم! شاید می ترسم حسرت روزهای بی خیالی گذشته ذوبم کند. نمی دانم...!

اما امروز: شعر کمتر به سراغم می آید. الهه ی الهام کمتر روی دوشم می نشیند. چرا؟ چون بزرگ شده ام! گرفتارم!!! همیشه ی خدا گرفتارم. گرفتاری هایی که هرگز تمام نخواهند شد: درس - کار- دانشگاه- دوستان- خانواده... و هزار خردریز دیگر!

لحظه ها با سرعت می گذرند! نه مثل روزهای خوش نوجوانی! نه مثل روزهایی که تا اراده می کردم زمان متوقف می شد و من خرامان خرامان به تماشای منظره ها می پرداختم! نه! امروز هر چه می دوم  عقبم! هر لحظه مشغول کاری: مرتب کردن برنامه های درسی- برگزاری کنگره- همایش - شب شعر... هر دقیقه گرفتار باز کردن گره ای: دلجویی از دوستان- رفع اختلافات - دلداری دلشکسته ها...

با این وضع چه طور ممکن است همای شعر فرصت کند سایه ای هم بر سر من بیندازد!!!؟

بر عکس سرودن بیشتر می نویسم: مقاله- سخنرانی- معرفی کتاب- طرح پژوهشی... مثل یک  آدم بزرگ!

نمی خواستم اولین مطلبی که اینجا- کنار شعرهای بقیه- می نویسم غمگین و سنگین باشد اما چه می شود کرد!!! با تمام این اوصاف چهارده ساله ی درونم هنوز هم به زندگی می خندد هنوز هم بازیگوش است و در بیشتر وقتها کاری را که دوست دارد می کند و هنوز هم هیچ چیز- حتی تمام گرفتاری های دنیا- حریفش نیست.

خوشحالم که اجازه ی ورود به این جمع را پیدا کردم: آن هم جوانی که سال هاست با نوجوانی خداحافظی کرده!!!