آن شب ،باران (داستان کوتاه)


آن شب، باران

باران روی سرش می زد. باید هر چه زودتر خودش را به خانه می رساند. نمی توانست افکارش را مرتب کند. مدام  در افکارش پدرش ظاهر می شد و او را سرزنش می کرد. دیگر نمی دانست چه احساسی نسبت به پدرش دارد. دوستش دارد و یا متنفر است. کم کم به خانه نزدیک می شد. باران همان طور می بارید. تمام بدنش خیس شده بود. می دانست همین که داخل خانه برود، دوباره پدرش او را سرزنش می کند؛ و شاید هم دستی روی او بلند کند. آسمان فریادی زد و بارانش شدت گرفت. در زد. صداهایی شنید. در باز شد. مادرش بود.
ادامه نوشته

یادت

یادت هست؟

که دوست داشتن را تعارفت کردم

و گفتی:

سیرم!