غزه، تو بودی

  و اشک هایت،

استهزای گنبد کبود زیر چشمانت 

مشت ها را کاغذ بلعید

و قیچی ها 

طعمه سنگ ها شدند...

*

بیا برگردیم

به جایی که می دانیم، هرگز نبوده است

بیا بخندیم

به پیرمرد کوری که 

چشمهایش...

خوراک کلاغ ها شده

بیا ... ندانیم ...نفهمیم ...

چه بر سرمان می آید

ودکا بخوریم

 و تا انتها...

برقصیم