
illustriation by :Martina Peluso
دستم را زده ام زیر چانه ام و جوری این جا را نگاه می کنم که انگار وارد یک خانه جدید شده ام.
دیوارها بوی آشنایی دارند.بوی دوستی های قدیمی. اسم ها. رنگ ها. شعرها. حرف ها
خب ، این ها هم به حساب "سلام" کردن است. به حساب قندی که آرام آرام آب می شود توی دل آدم وقت داخل شدن به یک خانه جدید.
آمده ام که باشم. که با دستمالی پنجره ها و دیوارهای این خانه را گردگیری کنم و قاب های رنگی بچسبانم به دیوارهای اتاقم.
خب، کسی نیست که مانتویم را بگیرد و بگوید:" بدید من آویزون می کنم. بفرمایید."
شبیه مهمان های تکراری که همه جای خانه را از بر اند،خودم از خودم پذیرایی می کنم.
خودم به خودم می گویم:"بعد از روزها و ماه ها نبودن، بودنت خوب است."