برای... اکبر محمدی
صبح، پنجره،دریا

بر تختی بسته بودندت.
نه صدا داشتی...نه صدایت می رسید
تو را می خواندند...نه دویدن را قادر بودی.
نه رهایی، نه برخاستن ، نه نشستن،
نه گسستن... نه فریاد...نه ناله...
مرگ را هم با قطره چکان می دادند...
صدای دریا می آمد...
صبح که برخاستی...
دریا پشت پنجره بود!
ریما حازم
ب


وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!