برای... اکبر محمدی

  صبح، پنجره،دریا

 

 

بر تختی بسته بودندت.

نه صدا داشتی...نه صدایت می رسید

تو را می خواندند...نه دویدن را قادر بودی.

نه رهایی، نه برخاستن ، نه نشستن،

نه گسستن... نه فریاد...نه ناله...

 

مرگ را هم با قطره چکان می دادند...

صدای دریا می آمد...

صبح که برخاستی...

 دریا پشت پنجره بود!

ریما حازم

انتظار

با چشمانی باز منتظرت هستیم

در خمیازه یک انتظار

و... احساسی که فقط  با تو سیر می شود!

ریما حازم

 

پایین

ب

بالا بالا ها را نگرد!

همین جا هستم.

روی زمین ...نزدیکت!

ریما حازم

 

و هنوز هم ...تبریز ...ادامه دارد

 

بنای شهرداری تبریز که در سال 1314 هجری قمری توسط ارفع‌الملک و با کمک آلمانیها ساخته شده است.

بر بام ها می وزد...تبریز

در دالان کوچه ها

سهم باد... باد سهمناک

کوه سرخ بی تفاوت با بهار

می وزد تبریز

 ر.حازم

ادامه هم دارد...مثل تبریز

ادامه نوشته

بخور بخور!

 

هر چی رو دوست داری بخور...

اما دست هایت را بعدش  آب بکش!

بیماری های انگلی زیاد شده اند!

 

«ریما حازم»

 

بی خیال

ببین

کاری را که بلدی را انجام بده...بی خیال مارک کفش هایت!

ریما حازم

عمو یادگار

  • سلام گنجشک اشی مشی

سلام عمویادگار…

راستی عمو یادگار…

نرفتی تو غار؟؟؟

اِیادم افتاد… بغل توکه باشد کی میره تو غار…

سلام پسر مو کوتاه …تو چرا نرفتی تو غار؟؟؟

موهای بلند من…پیداست از زیر روسری،

بچپ توی غار!

گنجشکک اشی مشی…تب بر فکی می گیری..

سفید میشی.میفتی تو غار.

کی می خوره… عمو یا دگار…پس بچپ توی غار!

«ریما حازم»