ملحفه سفید روی صورتش کشیده شد ،
بعد از
رها کردن شاپرک سیاه...
ملحفه سفید روی صورتش کشیده شد ،
بعد از
رها کردن شاپرک سیاه...
سوغاتیم را برده از یاد
موج بازیگوش.خوندنش اختیاریست...
سکوت چندشناک شب
صدای ناگفته های قلب خاک خورده مرا به گوش ستارگان کم فروغ شب خواهد رساند
و من چه بی تفاوت شده ام زیر نگاه های سنگین ستارگان...
چشم بر پهنای بی انتهای شب دوخته ام و با تنفس اکسیژنی سرد ، خط خطی های ذهن پر خواهش قلب خود را با قطره اشکی مرور خواهم کرد.
قلبم چه پر شده از ای کاشها...
زخم هایش پر جوش تر و کاری تر شده است...
واژه ها بر سکوی قلبم آرام نمینشینند.
و اشک تنها واژه ایست آرامش بخش
آشنا با قلب نازک من...
سکوتم را ، رعد وحشی با آمدنش درهم میشکند
آن پر التهاب باران را سرزده مهمان ساخته با نازک من
قطرات باران که مغرورانه جای اشک بر گونه هایم حکم رانی می کنند را می فهمم...
اما
آسمان امشب را نه...
نمیدانم شیونش از چیست...
نکند دلتنگ است؟ شاید عاشق شده است؟ و شاید هم شکست وسعت او؟
شاید او نیز چون من پر شده است از ای کاشها...
با آسمان هم صدا خواهم شد
رعدی وحشی...آسمان سبک میشود... من هم.
رهاست...
بر دلم خشکیدست.. حسرت پاییزی ناب برگها
قوت بیکاری میخواهد.
قلمم بی ذوق است... شادیم را، شوقم را، نمیرقصاند.
دوست دارد از گل و قاصدک و شبنم و باران حکایت کنم... حیف، نمداند که با گل و قاصدک و شبنم و باران گفتن...
زندگی باز هم چیزی کم دارد.
آن، نگاهی زیباست.
زندگی در پنجه ی ماه نشیمن دارد
زندگی، شاپرک ثانیه هاست... لحضه ای شاد میسازد تو را، لحضه ای ماتم ساز.
زندگی، خود قلمیست با جوهر نور.
گاه همانند سایه ی گرم آفتاب تو را در خود میگیرد ، آنقدر مهرش را به تنت میفشارد که اطلسی های لب پیراهن تو رنگ به او میبازند.
زندگی گاه سبک ،همانند پرواز قاصدک است... میرقصد در خاطره ها ...
می رود بالا
زندگی قطره ی شادی نگاه من و توست.