غروب همان طلوع است

پشت به شب بود و همه قهقه زنان نگاهش می کردند

لبخند می زد و می دید خورشید را

کوچک بود مانند خورشید که آن بالا در آسمان می رقصد...

 

 

تینا..اسفند ۱۳۸۶

من می خوام پیاده شم!

آن زمان که در میان لحظه ها جای داشتم

تبسم را امتحان کردم

سخن گفتن با چشمان را آموختم

اما حال که از گذر ثانیه ها جا ماندم

با سکوت سخن می گویم

...

عقربه های ساعت در گذرند و مدام بر دلم نیش می زنند

افکارم را در میان چرخدنده های زمان جا گذاشته ام

و می دانم کسی کمکم نخواهد کرد

چرا که کسی دوست ندارد با زمان در بیفتد

...

صدای احساسم را می شنوم

"تیک تاک...تیک تاک"

کاش میشد از ساعتم بیرون بکشمش

...

سرم گیج میرود در این چرخ و فلک زمان...

"وایسا دنیا!!!"

 

نوشته شده در همین لحظه(بداهه)

دل نوشته!

 

 

کاش گناهان هم روز تعطیل داشتند
آنوقت می شد بهشت را هفته ای یک بار احساس کرد
و برای بوییدن بیش ترش گناهان به تعویق در می آمدند!
درست است حکم قتل قصاص است!
اما می خواهم دستم را به خون گناهانم آلوده کنم تا قصاصم مرگ در نور باشد
ادامه نوشته

خاطره

به یاد روزهای دوستی به جاده نگاه کردم...

        ...که با هم سوار بر دوچرخه رکاب می زدیم و از زیبایی ها شاخه گلی را در سبد خاطرات دوچرخه می گذاشتیم.

حال گل های خاطره پژمرده می شود و تو دیگر با من رکاب نمی زنی تا یادها زنده شوند...

به صدای زنگش گوش کن...شاید هنوز ته دلت بخواهد سوار شوی..

(برای همه ی دوچرخه ای ها...)

یاد

دوربین دلم

 

      عکس می گیرد

                 از یاد لبخند تو

تینا

تجربه

 

آب سرش زیاد به سنگ می خوره ولی...

 

بازم کار خودشو می کنه!

 

 تینا

 

تولد...

دوباره از نو...

چشمانم را باز می کنم...

دنیا را طور دیگر می نگرم...

نه آن طور که ۱۵ سال پیش می دیدم!
چون من دوباره متولد شده ام!

(آخه ۷ روز دیگه تولدمه!)