غروب همان طلوع است
پشت به شب بود و همه قهقه زنان نگاهش می کردند
لبخند می زد و می دید خورشید را
کوچک بود مانند خورشید که آن بالا در آسمان می رقصد...
تینا..اسفند ۱۳۸۶
پشت به شب بود و همه قهقه زنان نگاهش می کردند
لبخند می زد و می دید خورشید را
کوچک بود مانند خورشید که آن بالا در آسمان می رقصد...
تینا..اسفند ۱۳۸۶
تبسم را امتحان کردم
سخن گفتن با چشمان را آموختم
اما حال که از گذر ثانیه ها جا ماندم
با سکوت سخن می گویم
...
عقربه های ساعت در گذرند و مدام بر دلم نیش می زنند
افکارم را در میان چرخدنده های زمان جا گذاشته ام
و می دانم کسی کمکم نخواهد کرد
چرا که کسی دوست ندارد با زمان در بیفتد
...
صدای احساسم را می شنوم
"تیک تاک...تیک تاک"
کاش میشد از ساعتم بیرون بکشمش
...
سرم گیج میرود در این چرخ و فلک زمان...
"وایسا دنیا!!!"
نوشته شده در همین لحظه(بداهه)
...که با هم سوار بر دوچرخه رکاب می زدیم و از زیبایی ها شاخه گلی را در سبد خاطرات دوچرخه می گذاشتیم.
حال گل های خاطره پژمرده می شود و تو دیگر با من رکاب نمی زنی تا یادها زنده شوند...
به صدای زنگش گوش کن...شاید هنوز ته دلت بخواهد سوار شوی..
(برای همه ی دوچرخه ای ها...)
عکس می گیرد
از یاد لبخند تو
تینا