تبت

دامنت

کوتاه است 

از دستمان

روی کوتاه ترین جای آسمان

تبت...

یدی...  نمی رسد!



خانه تکانی پر دردسر

اِه، اِه، اِه، اِه؛ مامان، مامان! مادرم با لحن عصبانی گفت: "بله، چیه چی شده؟" مامان اتاق منم تمیز کردی؟ آره چطور مگه؟ ای وای لباسامم دادی رفت؟ آره ، برای چی می پرسی؟ مادرم کمی سکوت کرد و در ادامه ی حرفش گفت: "بهت گفته باشم با این حرف ها و کارها نمی تونی از زیر کمک کردن در بری. ناسلامتی دو هفته دیگر عید است، اگر خونه کثیف باشه که نمی شه." گفتم: " باشه مامان. خودم کمکت می کنم ولی اول بگذار دست گلی که به آب دادی را درست کنیم بعد!". مادرم با تعجب پرسید: " دسته گل! چه دسته گلی؟ درست حرف بزن ببینم چی می گی". گفتم: " بعدا بهت می گویم".

چند ساعت گذشت؛ مامان اون جوراب سفیده که پرزهایش رفته بود، جلویش هم سوراخ بود رو انداختی دور؟ مادرم گفت: " نمی دونم، آخر کمدت رو اقدس خانم تمیز کرد. برو از اقدس خانم بپرس". گفتم باشه. اقدس خانم مثل همیشه با چادر سفید و گل گلی و دمپایی های پلاستیکی آبی دم در ایستاده بود و داشت با همسایه پایینی حرف می زد. از آنجا که می دونستم حرف های اقدس خانم و همسایه مان حالا حالاها تمامی ندارد، برای همین بدون صبر کردن و احوال پرسی از اقدس خانم پرسیدم: " ببخشین اقدس خانم تو کمد من یک جوراب پاره ی سفید ندید؟" اقدس خانم کمی فکر کرد و گفت: " آره، یک همچین چیزی تو ذهنم هست ولی نمی دونم آن رو کجا گذاشتم. فکر کنم انداختمش دور!" انداختید دور؟! آره فکر کنم انداختم دور! با ناراحتی گفتم: " باشه ممنون". با عصبانیت به اتاقم رفتم؛ می دانید وقتی شنیدم که اقدس خانم جورابم را انداخته دور خیلی ناراحت شدم. آخر تمام پس انداز یک ساله ام که یک اسکناس 50 هزار تومانی بود، را در آن جوراب مخفی کرده بودم؛ به هر حال از آنجا که می دانستم اقدس خانم جوراب را دور انداخته است، تصمیم گرفتم که دیگر به جوراب و پس اندازم فکر نکنم.


ادامه نوشته

بهارانه ...

 

آفتاب که می تابد

پرنده که می خواند

و نسیم که می وزد

با خودم می گویم:

ــ حتما حال تو خوب است

که جهان این همه زیباست...ــ

 

تایتانیک 3D

تایتانیک ما

مثل نقاشی های نقال قهوه  خانه بود! 

تک بود!

"بعدی " نداشت!

اما

غرق قصه بود!




"تخم مرغ"

                                          "تخم مرغ"

                             صبح خورشیدی طلوع می کند

                                در ماهی،تا به...غروب رسد

                                       گرسنگی ام...