بیا...

 بی تو بهارم همه نارست بیا

 دامن گیر پاییز و خزانست بیا

          ازعشق تو حال من نزارست بیا

           در دیده  من اشک  روانست بیا

                      دروغ و جفا، راست و برپاست بیا

                       در کل ، بی قراری برقرارست بیا! 

 

چند وقتی ست که از پنجره ها دلگیرم

دیگر از دیدن چشمان شب غم سیرم

رفته از یاد دلم چهره ی نورانی تو

هرکه را دیده ام از عشق خبر میگیرم

بی تو هرثانیه حسی به دلم میگوید

من پریشان تر از آنم که بگویم پیرم

"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود"

وای بر من که چه دیوانه و بی تدبیرم

روزگارم شده تکرار همان حادثه ها

مثل انسان نخستین شده ام درگیرم

بی تفاوت تر از آنم که بجنگم با شب

گرچه پرورده ی دست ادب شمشیرم

روسیاهم مگر ای جلوه نورانی عشق

که نیفتاده در آیینه تو تصویرم

ای تو خورشید من ای علت معلول جهان

من اگر با تو نباشم به خدا میمیرم

 

+یک نفس ای پیک سحری/بر سر کویش کن گذری/گو که زهجرش به فغانم به فغانم به فغانم...(شعر:ک.فکور./اجرا:م.اصفهانی)

تا باکو

گفته ام دختران قشقایی

برایت آواز بخوانند

در حالی که قالی می بافند

یا دنبال آهوها می دوند.

گفته ام "آتا میرزا"

عکس هایت را به دست نسیم بسپارد

هنگامی که از باکو بازمی گردد.

گفته ام مردان ایل من

کلاه پشمی بر سر نگذارند

و دنباله ی لباس بلند قرمز و سیاهشان را

در رقص باد

سرگردان نکنند

که تو سرگردان می شوی.

همه می دانند

غروب هایی که باران می بارد

در تمام وسعت ترکمن صحرا

صدایت می کنم

آنقدر بلند

که آتا میرزا

صدایم را

از تمام کوچه پس کوچه های باکو

می شنود...