"شکوفایی"
بهار
دخترکی که قصد دارد
به هر شکوفه می رسد
به یاد تو بوسه زند
بهار
دخترکی که قصد دارد
به هر شکوفه می رسد
به یاد تو بوسه زند
به بیست رسیدم تو نیستی
باید به حالم گریست
نه به خاطر اینکه مجردم
پاییز آمد تو نیستی
حالا برگ های عشق را
به پای تو نریزم
پای درخت همسایه بریزم؟!
چند وقت پیش
غم انگیز ترین تئاتر عمرم را
اجرا و تماشا کردم
کاش هیچوقت پا به سن نمی گذاشتم...
تو را که نبینم
اینگونه ام
پری معلق
کنده شده از
بال عقابی تیزپا
یک
سقوط
بی فرجام...
"خبر خبر خبردار"
آی آدما، آ دما
آبی آسمونی
سیاه و دودی شده
اشکال از آسمون نیست
باز دما نا جور شده
قرار نبود مشقی باشد؟!
ببین
حالا باید بگویم
دیدار به قیامت
چون تنها آنها به من اجازه می دهند روی همچون ماهت را که بیشتر اوقات رو به پایین است کامل نظاره کنم
فصل توت ها
روی ماهت کامل می شود
سر به هوا می شوی و عاشق و شاد
و گوینده و عمل کننده به
"می میرم برای توت ها..."
"تخم مرغ"
صبح خورشیدی طلوع می کند
در ماهی،تا به...غروب رسد
گرسنگی ام...
" تکرار تو "
انعکاس می یابی
ان ع کاس س س س...
آهای یکی نوار کاست قلبم رو برگردونه
دلم
دلم
دلم
ت
ن
گ
ـ
شاید آن طرف کسی "نت ـ لا " نخواند
نیست نیست نیست
افتاد و شکست
هنوز پیدایش نکرده ام
سرم را روی فرش می گذارم و
چشم هایم را به دنبالش می فرستم
رفت و
تکه بزرگی از قلبم گم شده...
" پرده "
کنار پنجره، رو به روی او نشسته ام
آنقدر حرف می زند...
حرف می زند...
حرف می زند...
که دهانش از باد پر می شود
هوا برش داشته و می گوید
پنجره را نبند، پر، ده!
بال هایش را گشود
آسمان غرق در رنگ
از سر شوق چهچهه می زد
ـ قارقار دوستش ـ
پرت شد به واقعیت
با بال های سیاه!

"ای نور کجا میروی؟"
نفرین بر فانوسی
که در تاریکی
از من دور می شود و
تو را به همراه دارد...
گله نکن از اینکه مدام نگاهت نمی کنم
چه انتظار داری از غار نشینی
که کورمال کورمال
خود را به دهنه غار رسانده
خیره شدن به خورشید؟!
نه!می ترسم...
می ترسم از اینکه چشم هایم
همه نور شود و خودت را گم کنم
من از آن انتهای ظلمانی آمده ام
کم کم در من ظهور کن
به یکباره اشباع شدن
تجربه خوبی نیست!
"دیدار"
پرنده، پشت پنجره
نگاه می کند به او
به او که پشت پنجره
نگاه می کند به او
کلاغ جان!
قصه من به سر رسید
بیا تو را هم به خانهات برسانم
"پرنده ترسو"
در قفس باز مانده بود
پرنده،پر وسوسه
به بیرون سرکی کشید
اما
از وسعت دنیا ترسید
فکر پرواز را
از درنیمه باز فراری داد و
در را بست!
دلم برای صدایت تنگ می شود
گهگاهی نفسهایم را حبس می کنم
شاید آهی، ناله ای، نفرینی
از سوی پسکوچه های قلبم،
ـ به نشانی خانه تو ـ
بیاید
آخر حرفی بزن...
بی تو بهارم همه نارست بیا
دامن گیر پاییز و خزانست بیا
ازعشق تو حال من نزارست بیا
در دیده من اشک روانست بیا
دروغ و جفا، راست و برپاست بیا
در کل ، بی قراری برقرارست بیا!
بهار را دیدم
درحال عبور از لای شاخه ها
لطافت بخش ِ
حنجره طلایی چلچله ها
همه چیز یکپارچه فریاد می زد حوّل حالنا...
حتی دسته بیل لمیده در باغچه،
دل دل میکرد برای جوانه زدن!
دلهایتان بهاری...![]()
"سایه سر به هوا"
سایه من زنده است
دوست دارد گاهی
کج وتابی بدهد بر راهش
دوست دارد حتی
در دل شب، خودنمایی بکند
دوست دارد پیچ و تابی بخورد
روی امواج بلند
گَه همبازی سایه سروی باشد
گاه می خواهد
سایه پدر لِنگ درازی شود
در جعبه جادو
چه کند...سایه آدمکی است
مدام زیر دست و پا!