" آرزوی بهاری "

 

فرزانه جعفری

 

بهار را دیدم

درحال عبور از لای شاخه ها

لطافت بخش ِ

              حنجره طلایی چلچله ها

همه چیز یکپارچه فریاد می زد حوّل حالنا...

حتی دسته بیل لمیده در باغچه،

                                      دل دل میکرد برای جوانه زدن!

 

دلهایتان بهاری...

 

غرق

غرق

معلم غرق در اطلاعات

بچه ها را می کشاند با خود به اعماق

و من روی قایق چوبی ام ، نیمکت

غرق در خیالاتم هستم

یکدفعه چشم های معلم پیدایم می کنند

مرا نجات می دهد از گوش

از قایق پیاده ام می کند

در را باز می کند

و پرتم می کند توی خشکی

باید جبران کنم لطفش را

باید نجاتش بدهم!

"سایه سر به هوا"

فرزانه جعفری

  "سایه سر به هوا" 

  سایه من زنده است

  دوست دارد گاهی

  کج وتابی بدهد بر راهش

  دوست دارد حتی

  در دل شب، خودنمایی بکند

  دوست دارد پیچ و تابی بخورد

  روی امواج بلند

  گَه همبازی سایه سروی باشد

  گاه می خواهد

  سایه پدر لِنگ درازی شود

  در جعبه جادو

  چه کند...سایه آدمکی است

  مدام زیر دست و پا!

هرگز

در من که از تنهایی، سکوت تلنبار میشود

انتظار شنیدن کدام واژه را داری؟

هر روز که با ـ سلام ـ های تکراری،

خورشید به خنده ها پوزخند می زند

من نمی توانم بخندم

پس مرده یعنی من

من که با همیشه فرق نکرده ام!

 

+ ۲۱ اسفندماه به مناسبت نوروز نود، نشریه دوچرخه  میزبان خبرنگارهای افتخاری و غیرافتخاری است.از همین حالا تا هفته بعد برای دیدن تک تک شما ثانیه شماری میکنم.پس جشن ما شد شنبه، بیست و یکم از ساعت چهار بعد از ظهر تا هروقت که از دفتر نشریه انداختنمان بیرون.نشانی دوچرخه را هم که بلدید: خیابان مطهری، تقاطع سهروردی، ساختمان همشهری اگر از دستتان هم برآمد به سایر دوستان دوچرخه ای اطلاع رسانی کنید. 

شما

«شما» تو را فتح کرد!

«تو »تمام شدی

و من ( که همیشه من بودم)

از این جاذبه

دفع شدم!

***

این خط عمیق بین ابروها،

 اثر عبوریست

در امتداد یک غرور


بوسه

یک صدای خیس خط خطی

میچکد

از میان ابرها

بوسه میزند

به گونه های من

خدا