کلینیک صحرایی
....
دكتر كلافه روي صندلي اش جابجا شد و با برگ نسخه اي كه در دستش بود شروع به باد زدن خود كرد. بعد برگه را روي ميز گذاشت و دستش را چتر پيشانيش كرد تا از تابش مستقيم آفتاب توي چشمش جلوگيري كند و با دست ديگرش مشغول نوشتن نسخه شد. بيماران روي زمين و هموار و مسطح بي آب و علف به صف ايستاده بودند. دكتر ميزش آن وسط قرار داشت و تنها كسي بود كه روي صندلي نشسته بود. صف آدم ها مثل طنابي پيچيده بود وتا دور ها ادامه يافته بود. نسخه را خيلي سريع نوشت و به دست بيمارش داد. پشت سر او بيمار بعدي جلو آمد. دكتر بدون اينكه چيزي بپرسد صفحه گرد استوتوسكوپ (گوشي پزشكي) را به سينه مرد ميانسالي كه جلويش ايستاده بود چسباند. مرد با ناله ضعيفي عقب كشيد...« آه...سوختم...».
دكتر بي توجه دوباره سر گوشي را به سينه او چسباند. نمي توانست دستانش را روي ميز داغ بگذارد. به سختي طوري كه دستش با ميز تماس نداشته باشد شروع به نوشتن نسخه كرد. خورشيد به شدت هر چه تمام تر شعله مي كشيد. نسخه را به دست مرد ميانسال داد و با صدايي ضعيف گفت:«نفر بعدي...».
بيماران بعدي هم به سرعت مي آمدند و معاينه مي شدند. بعضي ها مسمويت سرب داشتند. برخي ديگر سوختگي با آب جوش ، آتش يا سرب داغ. دارو ها اكثرا يكسان بود. پماد هاي سوختگي و يكي دو تا آرامبخش. دكتر به همه بيماران توصيه مي كرد كه آب بيشتري بنوشند. حتي اگر آب ها شور ،بد مزه يا كثيف باشند. بيماران هم سري تكان مي دانند ، نسخه را مي گرفتند و دور مي شدند.
صف به انتها رسيده بود. دكتر عرقش را پاك كرد و نسخه را به دست بيمار داد.«بايد آب بيشتري بنوشي تا گرمازده نشوي».بيمار نسخه را گرفت و بدون خداحافظي دور شد. تنها يك نفر مانده بود كه بايد توسط دكتر معاينه مي شد. پير مردي استخواني با ته ريش نامرتب و چشم هاي گود افتاده. چهره پير مرد براي دكتر آشنا بود. شايد زماني دور در جايي ديگر اين پير مرد را ديده بود. دكتر كلافه از گرما روي صندلي اش جابجا شد و پير مرد را به جلوي ميز فرا خواند. وقتي خواست صفحه گوشي را به سينه او نزديك كند پير مرد خود را عقب كشيد.
- «دكتر من فقط يك خواهش از شما دارم...چيزي به من بدهيد كه بتوانم بخوابم ...»
- « يعني مشكل شما فقط نخوابيدن است؟»
- « دكتر... مي خواهم خيلي زياد بخوابم... مي دانيد كه اينجا ساعت نداريم... مي خواهم آن قدر بخوابم كه انگار هميشه خواب بوده ام»
دكتر سري تكان مي دهد و شروع به نوشتن نسخه مي كند. بدون اينكه در چشم هاي توي چاله افتاده پير مرد نگاه كند نسخه را به دستش مي دهد.
- «مي دانيد كه چنين چيزي اينجا امكان ندارد، فقط مي توانم يكي دو تا آرامبخش و پماد سوختگي برايتان بنويسم»
- «آه...مي دانم دكتر، مي دانم. باشد... باشد....ولي گفتم شايد...شايد بتوانيد اين بار هم مثل دفعه قبل عمل كنيد...شما قبل از اينكه اينجا بياييد دكتر من بوديد. من از زير دست شما اينجا آمده ام. در واقع شما مرا اينجا فرستاده ايد... با خودم گفتم شايد يك بارديگر هم بتوانيد جاي مرا عوض كنيد ، اين بار با يك خواب ابدي عميق ،بدون كابوس،... بدون بيدار شدن...بدون گرما»
- «مي دانيد كه كاري از دست من بر نمي آيد...همه ما به اين خواب احتياج داريم. اينجا قوانين خودش را دارد. من هم مثل شما اينجا گير افتاده ام. من فقط فرقم با شما اين است كه پزشك جهنم هستم...»
پير مرد با دستان لرزان نسخه را مي گيرد و درحالي كه سرش را تكام مي دهد دور مي شود.
- «ميدانم دكتر...مي دانم...ولي اينجا گرم است ... خيلي داغ است... »
دكتر گوشي و قلم و برگ هاي سفيد نسخه را داخل كشو مي گذارد و با قدم هاي آرام دور مي شود
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!