منوچهر احترامی
دیدن پیرمرد در نوع خودش تجربه جالبی بود.حتی دیدن جرج کلونی و امیر قادری که شانه به شانه تقاطع انقلاب و و ولیعصر را بالا می روند نمی توانست به اندازه دیدن «پورنگ» مرا به هیجان بیاورد.ششمین دوسالانه ادبی دانشجویان سراسر کشور بود و منوچهر احترامی داور بخش طنز جشنواره بود. پیاده از درب 16 آذر وارد دانشگاه تهران شدیم.پیرمرد با لهجه جالبی صحبت می کرد که به نظر من ِشهرستانی «غلیظ تهرانی» می آمد! صحبت از همان لهجه شروع شد و نمی دانم چه طورادامه یافت که احترامی به اصل و نسبش اشاره کرد ومعلوم شد که تهرانی اصیل است، اجدادش ساکن همین تهران بوده اند و نفهمیدم به شوخی گفت یا جدی- جرات هم نکردم بپرسم -وقتی گفت مثل اینکه اجدادش در گردنه های اطراف تهران راهزنی می کرده اند!
از روبروی دانشکده حقوق می گذشتیم. آثار آتش سوزی کتابخانه دانشکده حقوق هنوز دیده می شد و کارگران مشغول کار بودند.همان جا بود که برای اولین بار فهمیدم خالق شلمرود و حسنی فارغ التحصیل رشته حقوق همین دانشگاه است.مطمئنا انسان خاصی بود حقوقدانی که از از سازمان مدیریت و برنامه ریزی(؟) سر در آورده بود و طنز نویس برجسته و از محبوب ترین نویسندگان کتاب کودک بود! از دانشگاه تهران تا محلی که قرار بود استاد سوار اتوبوس های تهرانپارس شود پیاده رفتیم.دوره ای بود که منوچهر احترامی پرکار بود و جالب اینکه کارهای طنزش از روزنامه شرق گرفته تا ماهنامه گل آقا و بچه ها گل آقا هم از نظر کیفی و همه جا خواندگان و طرفداران خودش را داشت. همان سال درسالنامه گل آقا پژوهش مفصلی در دوره مشروطه به چاپ رسانده بود. استاد با کسی رودربایستی نداشت. برخلاف طنز نوشتاریش ،برای گفتن نظرش کمتر به نظر می رسید به لفافه ای متوسل شود.به صراحت نظرش را می داد.از شرقی ها گله مند بود و از کم خوابی! نه از کم خوابی گله ای نداشت...گفت برخلاف جوانیش کم می خوابد و بیشتر وقت نوشتن و مطالعه دارد.با آن چشمان آکواریومی و سبیل پرپشت به نظر مسن می رسید...شاید هم به خاطر پورنگ بودنش بود که فکر می کردم خیلی باید عمر کرده باشد،یا شاید به خاطر خاطراتی بود که از توفیق و محرمعلی خان سانسور چی داشت! برای کسی که به نام محرمعلی خان را در فیلم ها کتاب ها برخورده، دیدن آدمی که در اوان جوانیش جز این وقایع بوده،چیزی جز افسون و رویا نبود!
استاد گویا با اینترنت رابطه چندانی نداشت. از رایانه استفاده می کرد ولی می گفت رایانه منزلش را «بچه ها»دستکاری کرده اند وبه همه آدرس و شماره تلفن منزلش را می داد.بعدها فهمیدم بچه ها احتمالا خواهر زاده ها یا نوه های خواهرش هستند.چون احترامی ازدواج نکرده بود.آری همانطور که گفتند «همه بچه های ایران فرزندان منوچهر احترامی بودند».
در آن یکی دو روزی که برای اولین بار و آخرین بار منوچهر احترامی را دیدم تضادی درون استاد احساس کردم.مثل تضاد ستون «پیر ما» و ستون «بچه ها من هم بازی» بچه ها گل اقا.مثل تضاد زبان صریح و در عین حال رفتار بی پیرایه و سرشار از عطوفت پدرانه اش. روحش به تمامی معنا صیقل یافته بود هیچ خرده شیشه ای نداشت!نه تعارف،نه پیرایه، نه غرور.
احساس می کنم استاد منوچهر احترامی نوشته های زیادی برای چاپ شدن دارد و حرف های زیادی برای گفتن داشت.احتمالا کار های زیادی منتظر چاپ شدن هستند و استاد حتی شاید پرکارتر از دوران حیاتش به حیاتش ادامه دهد!
ــــ ــــ ــــ ــــ ــــ ــــ ـــ ـــ ــــ ــــ ــــ ـــ
در همین رابطه:
نقدی بر کتاب حسنی نگو یه دسته گل نوشته منوچهر احترامی
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!