آدم+قلابی
۱
دود از كله كاشي ها بلند شده است
پنجره را كه باز مي كني
روي صورتت
تابستان تير مي كشد.
تنگ خالي را نگاه مي كني
(ماهي عيد خرداد بود که پف کرده روي آب آمد)
پرتقال را دستت مي چرخاني
(سري تكان مي دهي)
«تابستان هم ديگر قلابي شده است»
پنجره را مي بندم
دست هايم را نگاه مي كنم
با صداييكه در نمي آيد:
همه چيز مثل قبل...مثل هميشه ...مثل خودمان
قلابي است
۲
عاقبت
ما آدم شديم
و دير فهميديم
(براي آدم شدن)
چه ها داديم...
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۷ ساعت 20:33 توسط علی مرسلی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!