سيبري
تو رفتي
خورشيد را با چشمهايت بردي...
و حالا...
تنهايي من .. چيزي شبيه زمستان سيبري است
اه ه ه... چقدر دورم از استواي چشمهايت...
م/ك
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۲ ساعت 17:18 توسط مهتاب كيا
|
(پشت جلد سی دی خش خشی زندگی فیلم ما! )
و کارگردانی که اگر داشت
فیلم نمیشدیم!
زندگی میکردیم!
یکی با شکم خالی
پرسه زنان بین نیلوفرها
یکی شکم پر
وسط سفره شام
بادی که این روزها می وزد
باد مخالف است!
این خانه پر از یاس معطر شده انگار
چون غنچه ی او ساکت و پرپر شده انگار
دستگیرم می کنند
به جرم خفه کردن روحم...
بهار
دخترکی که قصد دارد
به هر شکوفه می رسد
به یاد تو بوسه زند