به نام خدایی که جان داده است / برای نوشتن توان داده است ...
چند روز است در این دشت شما خیمه زدید
مهر باطل به ستم های پراکنده زدید
خیمه ها ملتهب و ساکت و بی تاب همه
بچه ها پیش عمو ، منتظر آب همه
حضرت ماه دراین لحظه چه در سر دارد؟
میرود آب از آن رود کمی بردارد
میرود ارض و سماء در قدمش میلرزد
دشمن از غیرت چون حیدری اش میترسد
آن زمانی که لبش ذکر به یا «هو» دارد
چه کسی جرئت جنگیدن با او دارد؟
دشمن از دور به فکر زدنش افتاده
نقش یک تیر و کمان بر بدنش افتاده
دشمن از هرچه بگویم به شما، پست تر است
جای سالم به تن حضرت اگر هست ، سر است
تا کلاه از سر او کج شد و بر خاک افتاد
فکر شومی به سر دشمن ناپاک افتاد
دیگر اینجا قلم از شدت غم بی جان است
ذکر ارباب فقط سوره ی الرحمن است
عاقبت ماه ، شهید ره مولا شده است
اولین زائر او حضرت زهرا (س) شده است
این همه حادثه و ظلم ز بی ایمانی ست
دهمین روز شد و کار جهان حیرانی ست
" شاه شمشاد قدان،خسرو شیرین دهنان"
پسر حضرت لیلا و شهنشاه جهان
آنکه با خنده ی خود از همگان جان گیرد
میرود از پدرش رخصت میدان گیرد
این همه دشمن و شمشیر و کمان در صحرا
ناله ای زد پدر آهسته که مهلاً مهلا
عاقبت حضرت اکبر به دل میدان رفت
وقتی آن حادثه رخ داد ، پدر گریان رفت
رفت و بالای سر اکبرش آهسته نشست
چه کسی آینه ی قد تو را وای شکست؟
خنده ات چاره و مرهم شده برهردردی
چه شود باز اگر سوی پدر برگردی؟
" قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود "
پدرت قبل تو این گونه زمینگیر نبود
دیگر اینجا چه شد و بر دل مولا چه گذشت
باید از گفتن سنگینی آن لحظه گذشت
لعنتُ الله بر این قوم که بی وجدان است
حضرت اصغر شش ماهه چرا گریان است
گفت ارباب ، به او بهر خدا آب دهید
مرهمی بهر دل خسته و بی تاب دهید
دشمن اما به علی اصغر او آب که هیچ
مرهمی بهر دل خسته و بی تاب که هیچ
حرمله جای کمی آب ، به او تیری زد
شاعراز ذکر مصیبت به خودش سیلی زد
دیگر اینجا چه شد و بر دل مولا چه گذشت
باید از گفتن سنگینی آن لحظه گذشت
ظهر ، از نیمه گذشته همه یاران رفتند
قاسم و عون و حبیب از پی جانان رفتند
مانده ارباب وَ یک خواهر و چندین خیمه
فکر ظلم و ستم و حادثه در آینده
رفت از اهل حرم ، وقت سفر یاد کند
به وداعی دل غمدیده ی شان شاد کند
یادگار حسنش را به سلامت او داد
خدمت حضرت زینب (ع) به امانت او داد
با همه اهل حرم او چه وداعی میکرد
خواهر از رفتن او ناله و آهی میکرد
عاقبت حضرت مولا به دل میدان رفت
خواهر از پشت سرش بی سر و بی سامان رفت
یادگار حسن (ع) از عمه کمی فرصت خواست
تا به میدان برود پیش عمو ، رخصت خواست
گرچه من کودکم و کوچک و بی تاب ولی
باید آخر بروم نزد حسین ابن علی (ع)
"خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم "
عمه بگذار که با شاه شهیدان بروم
رفت اما پدرش آمده استقبالش
باقی اش را ننویسم که چه شد احوالش...
ای خدا پست تر از شمر کسی آیا هست؟
از نفس هاش ، نجس تر نفسی آیا هست؟
خواهری دارد ازآن دور که را می بیند
شمر ملعون وَ آن حادثه را می بیند
خواهری شاهد آن صحنه ولی از دور است
شاعر از اینکه بگوید چه شده معذور است
دیگر اینجا به دل حضرت زینب (س) چه گذشت
باید از گفتن سنگینی آن لحظه گذشت...
روضه ام کامل اگر نیست،شما بخشیدید
به من و شعر و قلم رنگ دعا بخشیدید
در حرم فرصت این ثانیه ها را دادید
ذکر آمین به دنبال دعاها دادید
کربلایی شدم از لطف فراوان شما
چند روزی شده ام زائر و مهمان شما
بابت هر قدمم در حرمت ممنونم
من که تا آخر عمرم به شما مدیونم...
مهر باطل به ستم های پراکنده زدید
خیمه ها ملتهب و ساکت و بی تاب همه
بچه ها پیش عمو ، منتظر آب همه
حضرت ماه دراین لحظه چه در سر دارد؟
میرود آب از آن رود کمی بردارد
میرود ارض و سماء در قدمش میلرزد
دشمن از غیرت چون حیدری اش میترسد
آن زمانی که لبش ذکر به یا «هو» دارد
چه کسی جرئت جنگیدن با او دارد؟
دشمن از دور به فکر زدنش افتاده
نقش یک تیر و کمان بر بدنش افتاده
دشمن از هرچه بگویم به شما، پست تر است
جای سالم به تن حضرت اگر هست ، سر است
تا کلاه از سر او کج شد و بر خاک افتاد
فکر شومی به سر دشمن ناپاک افتاد
دیگر اینجا قلم از شدت غم بی جان است
ذکر ارباب فقط سوره ی الرحمن است
عاقبت ماه ، شهید ره مولا شده است
اولین زائر او حضرت زهرا (س) شده است
این همه حادثه و ظلم ز بی ایمانی ست
دهمین روز شد و کار جهان حیرانی ست
" شاه شمشاد قدان،خسرو شیرین دهنان"
پسر حضرت لیلا و شهنشاه جهان
آنکه با خنده ی خود از همگان جان گیرد
میرود از پدرش رخصت میدان گیرد
این همه دشمن و شمشیر و کمان در صحرا
ناله ای زد پدر آهسته که مهلاً مهلا
عاقبت حضرت اکبر به دل میدان رفت
وقتی آن حادثه رخ داد ، پدر گریان رفت
رفت و بالای سر اکبرش آهسته نشست
چه کسی آینه ی قد تو را وای شکست؟
خنده ات چاره و مرهم شده برهردردی
چه شود باز اگر سوی پدر برگردی؟
" قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود "
پدرت قبل تو این گونه زمینگیر نبود
دیگر اینجا چه شد و بر دل مولا چه گذشت
باید از گفتن سنگینی آن لحظه گذشت
لعنتُ الله بر این قوم که بی وجدان است
حضرت اصغر شش ماهه چرا گریان است
گفت ارباب ، به او بهر خدا آب دهید
مرهمی بهر دل خسته و بی تاب دهید
دشمن اما به علی اصغر او آب که هیچ
مرهمی بهر دل خسته و بی تاب که هیچ
حرمله جای کمی آب ، به او تیری زد
شاعراز ذکر مصیبت به خودش سیلی زد
دیگر اینجا چه شد و بر دل مولا چه گذشت
باید از گفتن سنگینی آن لحظه گذشت
ظهر ، از نیمه گذشته همه یاران رفتند
قاسم و عون و حبیب از پی جانان رفتند
مانده ارباب وَ یک خواهر و چندین خیمه
فکر ظلم و ستم و حادثه در آینده
رفت از اهل حرم ، وقت سفر یاد کند
به وداعی دل غمدیده ی شان شاد کند
یادگار حسنش را به سلامت او داد
خدمت حضرت زینب (ع) به امانت او داد
با همه اهل حرم او چه وداعی میکرد
خواهر از رفتن او ناله و آهی میکرد
عاقبت حضرت مولا به دل میدان رفت
خواهر از پشت سرش بی سر و بی سامان رفت
یادگار حسن (ع) از عمه کمی فرصت خواست
تا به میدان برود پیش عمو ، رخصت خواست
گرچه من کودکم و کوچک و بی تاب ولی
باید آخر بروم نزد حسین ابن علی (ع)
"خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم "
عمه بگذار که با شاه شهیدان بروم
رفت اما پدرش آمده استقبالش
باقی اش را ننویسم که چه شد احوالش...
ای خدا پست تر از شمر کسی آیا هست؟
از نفس هاش ، نجس تر نفسی آیا هست؟
خواهری دارد ازآن دور که را می بیند
شمر ملعون وَ آن حادثه را می بیند
خواهری شاهد آن صحنه ولی از دور است
شاعر از اینکه بگوید چه شده معذور است
دیگر اینجا به دل حضرت زینب (س) چه گذشت
باید از گفتن سنگینی آن لحظه گذشت...
روضه ام کامل اگر نیست،شما بخشیدید
به من و شعر و قلم رنگ دعا بخشیدید
در حرم فرصت این ثانیه ها را دادید
ذکر آمین به دنبال دعاها دادید
کربلایی شدم از لطف فراوان شما
چند روزی شده ام زائر و مهمان شما
بابت هر قدمم در حرمت ممنونم
من که تا آخر عمرم به شما مدیونم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲ ساعت 22:51 توسط مهدیه موسی زاده
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!