در شهر ...
این خانه پر از یاس معطر شده انگار
چون غنچه ی او ساکت و پرپر شده انگار
ای کاش که این خانه نه در داشت نه دیوار
چشمان من از غصه ی او تر شده انگار
با مشت به دیوار و در خانه نکوبید
در شهر،مسلمان شده،کمتر شده انگار
از وقتی از آن کوچه ی پر حادثه برگشت
پژمرده ترین آینه ، مادر شده انگار
نزدیک گل بسترش آهسته بیایید
ساعات دعا خواندنش آخر شده انگار
من مانده ام و غربت شب های مزارش
پنهانی اش از قبل مقدر شده انگار
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 9:41 توسط مهدیه موسی زاده
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!