تا صدای آژیر پلیس را شنید شروع کرد به دویدن.قلبش تند می زد و مغزش خوب کار نمیکرد.عرق سردی که بر چهره اش نشسته بود( او) را تا مرز جنون برد.ترس تا استخوانش نفوذ کردو پاهایش بی حس شد.اولین بار بود که به آن محله آمده بود و هیچ کوچه ای را نمی شناخت.همین بر شدت اضطرابش می افزود. ماشین همچنان به دنبالش می آمد و دیگر مطمئن بود که راه فراری نیست. کمی که دوید کوچه ی تاریکی نظرش را جلب کرد .فکر کرد به آنجا برود تا شاید او را گم کنند.بر سرعتش افزود و به کوچه پیچید.کم کم داشت آرام میگرفت که...... کوچه بن بست بود . با دیوار بلند آجری که هرگز نمی توانست از آن بالا رود.صدای آژیر هر لحظه بیشتر میشد. نور قرمزی بر کف کوچه سایه انداخت . ماشین ایستاد. قدم های سنگینی هر لحظه جلوتر می آمد.(او )نا امید بود.می خواست هفت تیر را در آورد و قبل از اینکه پلیس دستگیرش کند تیر خلاصی را بزند. پلیس نزدیک شد.کاغذی در دستش .(او) اندیشید :حتما باز هم یکی دیگر از حقه هایشان است.نباید درنگ کرد! دیر شده بود.خود را مقابل پلیسی یافت که به او نگاه می کرد.پلیس دستش را بالا آورد.(او)چشمانش را بست.پلیس به آرامی پرسید:می دانی کوچه ی امید از کدام راه است؟من و همکارم این محله را خوب نمیشناسیم .می توانی کمکمان کنی؟

(او) با لکنت همیشگی اش پاسخ داد:ن...نه نمیدانممم ... کجاسسست.....

ماشین رفت .(او) همانجا ایستاده بود. با دستانی لرزان و ترس همیشگی اش......!