آن زمان که در میان لحظه ها جای داشتم

تبسم را امتحان کردم

سخن گفتن با چشمان را آموختم

اما حال که از گذر ثانیه ها جا ماندم

با سکوت سخن می گویم

...

عقربه های ساعت در گذرند و مدام بر دلم نیش می زنند

افکارم را در میان چرخدنده های زمان جا گذاشته ام

و می دانم کسی کمکم نخواهد کرد

چرا که کسی دوست ندارد با زمان در بیفتد

...

صدای احساسم را می شنوم

"تیک تاک...تیک تاک"

کاش میشد از ساعتم بیرون بکشمش

...

سرم گیج میرود در این چرخ و فلک زمان...

"وایسا دنیا!!!"

 

نوشته شده در همین لحظه(بداهه)