صبح، پنجره،دریا

 

 

بر تختی بسته بودندت.

نه صدا داشتی...نه صدایت می رسید

تو را می خواندند...نه دویدن را قادر بودی.

نه رهایی، نه برخاستن ، نه نشستن،

نه گسستن... نه فریاد...نه ناله...

 

مرگ را هم با قطره چکان می دادند...

صدای دریا می آمد...

صبح که برخاستی...

 دریا پشت پنجره بود!

ریما حازم