"بگذار مزمزه ات کنم..."
گله نکن از اینکه مدام نگاهت نمی کنم
چه انتظار داری از غار نشینی
که کورمال کورمال
خود را به دهنه غار رسانده
خیره شدن به خورشید؟!
نه!می ترسم...
می ترسم از اینکه چشم هایم
همه نور شود و خودت را گم کنم
من از آن انتهای ظلمانی آمده ام
کم کم در من ظهور کن
به یکباره اشباع شدن
تجربه خوبی نیست!
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۰ ساعت 9:43 توسط فرزانه جعفری
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!