تنها تو اتاقم نشسته بودم اما نه تنهای تنها ، خدا پیشم بود...

امروز خدا خندون تر از دیروز بود...

چه آرووم کنارم نشسته بود و به دستام نگاه میکرد...منم نگاه میکردم به چشاشو مشغول کشیدن قدرتش میشدم...

چه شیرینیی تو وجودم لیز میخورد..امروز خدا مهمون من شده بود  دوتایی باهم گفتیم..خندیدیم...خوندیم..دیدیم ..رقصیدیم.

امروز خدا تو دستام بود ، رو لبام بود... وقتی خواهرمو با دستام تو بغلم گرفتم و بوسیدمش.

امروز خدا دید که منم میتونم خودمو به شکل اون درارم...میتونم به سادگی یه لبخند شکلاتی از شیطنت خواهر کوچیکم بگذرم.

خدا امروز ساکت نشسته بود..منم از همیشه لوس تر رو پاهاش نشسته بودمو تند تند مشغول پر حرفیای بی حد و مرزم شدم...خدا تنها کسیه که وراجیامو دوس داره

تنها کسیه که هیچ وقت ازشون خسته نمیشه.

تنها کسیه که بهم نمیگه...آهای دختر تو نمیخوای ساکت بشی؟؟؟؟

منم هیچ به رو خودم نمیارمو تند تند از همه چی و هیچی براش گفتم..از خواسته هام از دلتنگیام از دلهره هام...

 

عجب آرامش بخشه این شنیدن هاش.

 

خدا امروز لای کتابای تستم بود ، بین سوالای فیزیک.

خدا امروز جوهری شده بود روی سفیدی کاغذ

جوهری که محبت نوشت ، جوهری که ایمان نوشت و چه پر التهاب حک شد.

 

این همه حس قشنگ میتونه از چی منشا گرفته باشه؟

خدا مثل همیشه بود... این من بودم که با چشمای خدا دنیارو میدیدم.

امروز با چشمای خدا آسمون آبی تر بود ، بارون شفاف تر بود ، چهره من زیبا تر بود...

خدا امروز تو لحن مهربون من پنهون شده بود...

امروز حتی گوشهای خدا مال من شده بود

با اونا صدای قلبمو چه پاک شنیدم ، صدای زمزمه فطرتمو چه شفاف

حتی صدای ترد سبزه ها به وضوح شنیده میشد.

امروز من ، منی دوباره بودم

امروز من ذره ای از خدا بودم

خدا وجود من بود   من ذره ای از اون

خدا شعری شد تو دفترم ، دفترم سرخ شد ، رقصید ، شاد شد.

خدا آهنگی شد برای دل مادرم

 

خدا طنین دلنشین اکسیژنی شد  تو ترافیک سربی جاده ها

 

خدا همین جاست    پیش من

خدا منتظر منه...منتظر منه تا خودمو تو بغلش بندازمو بخندم...دستاش منتظر منه تا دستامو بگیره

میخواد منو بچرخونه ...بازی با خدا رو خیلی دوس دارم... وقتی دوتا با هم تند تند زیر بارون میچرخیمو میچرخیم..اینقدی که سر گیجه میگیرم، خدا تندی منو تو هوا میگیره که نخورم زمین...همینشو دوس دارم...اینو دوس دارم که حتی با کوچیک ترین سرگیجه حاضره منو تو بغل خودش قبول کنه ، اون لحظه من مث یه کوچولوی شیطون ریز ریز میخندمو از لحظه لحظه ام لذت میبرم...

میخندم... جیغ میزنم...شاد میشم.

 

کی میدونه تا خدا چند تا من راه مونده؟؟؟