نامه ليلا:

1) چرا هنگام امتحانات فكر و ذهنمان به هر جايي مي رود و به هر چيزي مي انديشيم ولي به امتحان و كارنامه درخشانمان فكر نمي كنيم؟

2) چرا بايد تاريخ بخوانيم؟ به درد نمي خورد به خدا!

3)چرا وقتي كه تابستان مي شود نمي توانيم برنامه ريزي دقيق داشته باشيم؟

4) چرا وقتي تابستان تمام مي شود احساس مي كنيم كه آن را از دست داده ايم؟

5) چگونه مي توانيم به برنامه ريزي اي كه كرديم عادت كنيم و طبق آن عمل نماييم؟

6) در مورد تابستان حرف بزنيد كه خيلي دلمان پر است.مي خواهيم كه هر چه زودتر از دست امتحانات خلاص بشويم.

7) آيا لازم است كه در تابستان به كلاس هايي مثل زبان، عربي و ... برويم. در صورتي كه معدلمان از 19 به بالا است؟

8) آيا لازم است كه هفته اي دو بار دوستانمان را ببينيم؟ يا نه، پر رو مي شويم؟

9) آيا لازم است از نظر طرز لباس و حرف زدن، ‌نظري داشته باشيم منظورم اين است كه لباس در رفتارمان چه تاثيري مي گذارد؟

فعلا اينها تمام سئوالاتي بود كه من از دوچرخه داشتم.

اين شعار من است: امتحان مثل ديوي از كتاب ها مي ماند و تابستان مثل فرشته.

ليلا- 13 ساله- معدل 19/47

پاسخ سردبير*:

سلامي به رنگ پريدگي مهتاب، به بنفشي دم پايي هاي پلاستيكي خواهرم مهسا، به سپيدي سفيده تخم مرغ و به سياهي دوده هاي زير كتري.

ليلا خانم عزيز! من نامه ات را كه خواندم اول خيلي طرفدارت شدم ولي بعد كه ديدم سئوال هاي سخت سختي كرده اي ( كه انشتين هم با آن موهاي بلند فرفريش تويش مي ماند، چه برسد به من كه سردبير كچلي بيش نيستم) حيران ماندم كه چه كنم. اما سئوال هايت.

درباره سئوال اولت بايد بگويم بهترين موقع براي آن كه آدم حواسش به اين طرف و آن طرف پر بكشد، همان موقع امتحان است. چون موقع فوتبال و واليبال و پينگ پنگ بازي كردن كه بايد چهار دانگ حواست به توپ باشد كه خراب نكني، يا كدام آدم عاقلي پيدا مي شود كه وقتي پاي تلويزيون نشسته و دارد يك سريال گريه دار هندي نگاه مي كند، به جاي آن كه ببيند "راج كاپور" بيچاره بالاخره مي تواند به دختر مورد علاقه اش برسد يا نه، حواسش را ببرد توي جاي ديگر، يا آدم بايد چقدر بي سليقه باشد كه وقتي با دايي جان و خاله جان و عمه جان و عمو جانش مي رود بيرون از شهر و محو تماشاي آب چشمه و كوه و كمر مي شود، به فكر چيزهاي ديگر بيفتد،... پس مي بيني كه واقعا واقعا توي دنيا هيچ جا و هيچ زماني بهتر از موقع امتحان براي فكرهاي جورواجور آدم خلق نشده.

جواب سئوال دوم: اما درباره تاريخ. تا آنجا كه من مي دانم تاريخ تنها درسي است كه هيچ كس از آن درس نمي گيرد وگرنه چرا هر چند وقت يكبار تكرار مي شود.

بنابراين ليلا خانوم! اصلا خودت را ناراحت نكن! كافي است فقط يك دوره از تاريخ را ياد بگيري تا آخر عمرت كفايت مي كند. چي مي خواهي از اين بهتر؟

جواب سئوال سوم: چون براي تابستان آنقدر كارهاي جورواجور روي سرمان ريخته كه به كار ديگري مثل برنامه ريزي و اين جور چيزها نمي رسيم. فوتبال، استخر،‌ كوه، سينما، پارك، پينك پنك، مسافرت، اين كلاس، آن كلاس، تخمه آفتابگردان شكستن، ول ول گشتن و هزار و يك جور گرفتاري ديگر. انصافا شما باشيد وقت سر خاراندن پيدا مي كنيد؟

جواب سئوال چهارم: چون با تمام شدن تابستان اگر احساسي غير از اين داشته باشيم، لابد عقلمان پاره سنگ برمي دارد.

جواب سئوال پنجم: از آنجا كه هميشه ما نوجوان ها يك چيزيمان مي شود، اگر ما را مجبور كنند كاري را انجام بدهيم، سرمان هم برود، انجام نمي دهيم يا حتما حتما و از سر لج با زمين و زمان عكسش را انجام مي دهيم، پيشنهاد من اين است كه اصلا به روي مباركمان نياوريم كه براي اوقات فراغتمان برنامه ريخته ايم و در عوض هي با خودمان رنگ بگيريم و زمزمه كنيم كه "برنامه چيه بچه؟ برنامه چيه بچه..." اين طوري آخر تابستان كه چشممان را باز كنيم مي بينيم الكي الكي و از سر لجبازي با خودمان، يك برنامه درست و حسابي را اجرا كرده ايم.

جواب سئوال ششم: ليلا جان، تو كه غريبه نيستي، دروغ چرا، ما هم مثل تو دلمان از دست امتحان ها پر است، اما جرات به زبان آوردنش را نداريم. مي ترسيم تا بگوييم، ما را از سردبيري دوچرخه بردارند و بفرستند وردست اسمال دوچرخه ساز براي پنچرگيري...

جواب سئوال هفتم: پس معلوم شد ايراد از خود توست ليلا خانوم، ‌كه سادگي كرده اي معدل بالاي 19 آورده اي! تو بايد از اول مي دانستي كه بچه اگر تابستان كلاس - حالا كلاس خرسواري هم كه شده- نرود يك ايراد و اشكالي در گردش وضعي زمين ايجاد مي شود. كاريش نمي شود كرد. معدلت چه 20 بشود چه سه و هفتاد و پنج، كلاس تابستاني سر شاخش است. برو برگرد هم ندارد. بنابراين از سال ديگر سعي جدي بكن كه معدلت از 14 بيشتر نشود كه لااقل كلاس رفتن تابستان عقده نشود روي دلت بماند.

جواب سئوال هشتم: معلوم است كه پررو مي شويد. چه معني دارد؟ برو همان تاريخي را كه دوست نداري بگير بخوان تا ببيني كه مردان بزرگ نه تنها توي عمرشان "دوستي" نداشته اند بلكه تا مي توانسته اند از همان بچگي براي خودشان دشمن دست و پا كرده اند. ( زنان بزرگ را نمي دانم.)

البته چنان چه مجبور شدي از سر ناچاري دوستانت را ببيني سعي كن سفارش هاي زير را به طور دقيق به كار ببندي: اول آنكه فقط با بچه هايي قرار بگذار كه معدلشان 20 باشد، 19/75 را هم قبول نكن. رويت اثر بد مي گذارد. بعد هم به بابا جان و مامان جانت بگو قبل از هر چيز يك آزمون تستي تشريحي از آنها بگيرند تا ببينند هوش رياضياتشان چطور است؟ ( مي داني كه ضعف هوش و رياضي جزو مرض هاي واگير است و خداي نكرده ممكن است تو هم ازشان بگيري) بعد بفرستشان پيش عمه جان كه يك آزمون آداب معاشرت ازشان بگيرد ( مي داني كه اين هم جزو مرض هاي واگير است) بعد بفرستشان پيش دايي جانت تا يك مسابقه ي دو و مشت زني ازشان بگيرد( دنيا را چه ديدي يك وقت ديدي وسط دوستي دعوايتان شد. لااقل از قبل بداني طرف چند مرده حلاج است) بعد هم اگر قرار مي گذاريد محل قرارتان نه توي سينما باشد، نه توي پارك، نه توي نمايشگاه باشد، نه توي بازار، نه توي ورزشگاه باشد، نه توي كوچه،... تازه اصلا و ابدا تنهايي قرار نگذاريد. جايي باشيد كه بابا جان، مامان جان، عمه جان و خاله جانت هم شما را دورادور و چهار چشمي تحت نظر داشته باشند. اصلا توي خانه آنها قرار نگذار. چون ممكن است بابا، مامانش راضي نباشند، توي خانه خودتان هم قرار نگذار، چون مي آيند ريخت و پاش مي كنند،‌مي روند... بهترين كار اين است كه اگر هم قرار به ديدن باشد، دوستت توي خانه خودش، تو هم توي خانه خودت،... بيخود از قديم نگفته اند نخود نخود هر كه رود خانه خود!

جواب سئوال نهم: لباس ديگر چيزي نيست كه ارزشش را داشته باشد درباره اش حرف بزنيم. مگر نديده اي اين روزها مد شده، بچه ها يا لباس بابابزرگ ها و مادربزرگ هايشان را مي پوشند و يا شلوار آبجي كوچكه و داداش كوچكه شان را كه پاچه اش به ضرب و زور تا زانويشان مي رسد، و كلي هم بابتش كيف مي كنند. تو هم همين كار رابكن چه ايرادي دارد؟

دختر عزيزم ليلا خانوم! از اينكه رحم كرده اي و فقط 9 تا سئوال پرسيده اي واقعا ما را شرمنده مهرباني و دلسوزيت كرده اي. فكرش را بكن اگر قرار بود تلافي امتحان هاي مدرسه را سر ما دربياوري و 90 تا سئوال بپرسي و يا سري به ورزشگاه صد هزار نفري بزني و از ما بخواهي اسم همه تماشاگرها را بنويسيم، آن وقت ما بايد چه خاكي به سرمان مي كرديم؟

شعا من هم اين است: "چرخ چرخ عباسي... خدا مرا نندازي!"

پ.ن: نامه ي ليلا را كامل ننوشته ام چون خيلي طولاني مي شد؛ فقط سئوالاتش را نوشتم.

* -براي آن هايي كه نمي دانند- آقاي عموزاده خليلي!