شبی پنجره به قتل رسید .

کارآگاه بالای سرش آمد.

تکه ای نور از قلبش بیرون کشید و گفت

  :« آهان پیدا کردم...با این به قتل رسیده است!»

خورشید مظنون اول ،

ماه مظنون دوم بود.

اما شب بود...ماه هم پشت ابر بود.

کارآگاه به دیوار ها مظنون شد..

سال های سال،

گلوی پنجره را ...فشرده بودند.

اما پنجره خفه نشده بود ،

با تکه ای از نور مرده بود.

دوباره که شب شد،

شب بوی پشت پنجره ،

بیدار شد.

گریه کنان شهادت داد:

« پنجره خود را کشت

با تکه ای از نور که از صبح

درجیبش قایم کرده بود...»

 

 

"ع . م "