پنجره.
شبی پنجره به قتل رسید .
کارآگاه بالای سرش آمد.
تکه ای نور از قلبش بیرون کشید و گفت
:« آهان پیدا کردم...با این به قتل رسیده است!»
خورشید مظنون اول ،
ماه مظنون دوم بود.
اما شب بود...ماه هم پشت ابر بود.
کارآگاه به دیوار ها مظنون شد..
سال های سال،
گلوی پنجره را ...فشرده بودند.
اما پنجره خفه نشده بود ،
با تکه ای از نور مرده بود.
دوباره که شب شد،
شب بوی پشت پنجره ،
بیدار شد.
گریه کنان شهادت داد:
« پنجره خود را کشت
با تکه ای از نور که از صبح
درجیبش قایم کرده بود...»
+ نوشته شده در جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵ ساعت 12:17 توسط علی مرسلی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!