خانه تکانی پر دردسر
مدت ها از آن ماجرا می گذشت تا این که نزدیک سال تحویل شد و تمام خانواده دور سفره ی هفت سین نشسته بودند تا سال جدید آغاز شود. همه سکوت کرده بودند تا سال تحویل شود. ناگهان چشمم به شصت پای پدرم افتاد که از جوراب زده بود بیرون! اول خنده ام گرفت اما کمی بعد متوجه جوراب پدرم شدم. جوراب همانند جوراب با ارزشم بود. با هیجان به پدرم گفتم: " پدر این جوراب را از کجا آوردی؟". پدرم جواب داد: "پشت در کمد بود من هم جوراب رو در تاریکی برداشتم و پا کردم. الان فهمیدم که سوراخ است!" گفتم: " پدر در جوراب چیزی نبود؟" پدرم با خنده گفت: " نه پسرم هیچی توش نبود." گفتم: " حالا یک نگاهی بکن شاید بود!" پدرم جوراب را از پایش در آورد و درونش را گشت و گفت: " فکر کنم پول پیدا کردم! پول را درآورد و گفت بیا این هم از پول". پول را گرفتم، نگاهی به آن کردم. اسکناس سالم بود اما آنقدر بوی بد پا می داد که هیچ کس نمی توانست به آن نزدیک شود. برای همین مادرم گفت: " زود باش، زود باش! بوی گند تمام خانه را برداشته." بدو بدو پول را گذاشتم در اتاق تا شاید تا صبح بوی بدش برود و بلافاصله رفتم سر سفره هفت سین. تا نشستم صدای آهنگ تحویل سال آمد و سال نو شد. این یکی از بهترین عیدها و خانه تکانی های عمرم بود و البته پر دردسر ترین خانه تکانی!
نیکی اکبریان 12 ساله
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!