دنیا از آخرین باری که دوستش داشتم،خیلی عوض شده است

تا دیروز حدس هایم درست بود:

مهتاب عاشق بود،

مرداب دلتنگ

رود هم یک چیزهایی زمزمه میکرد،شبیه شعرهای عاشقانه چند خطی

فکر نمی کردم امروز،مسخره باشد اگر با شمعدانی ها حرف بزنم

ولی همه چیز انگار رنگ عوض کرده،

حالا که مرغ عشق ها قارقار می کنند

انتظار داری، غرغر نکنم؟

+یک پیشنهاد دوستانه میکنم، تو را به جان هرکی دوست داشتید گوش کنید.رسول یونان نخوانید، آی با شمام!رسول یونان آدم را از این رو به آن رو می کند. همه شور غزلم را ازم گرفت.حرف هام تازگی ها سپید شده اند.باید بجنبم تا دیر نشده.غزل دارد از دور برایم دست تکان میدهد.نذر کردم اگر برگشت،یونان را ته قفسه کتاب هام قایم کنم!