گفته ام دختران قشقایی

برایت آواز بخوانند

در حالی که قالی می بافند

یا دنبال آهوها می دوند.

گفته ام "آتا میرزا"

عکس هایت را به دست نسیم بسپارد

هنگامی که از باکو بازمی گردد.

گفته ام مردان ایل من

کلاه پشمی بر سر نگذارند

و دنباله ی لباس بلند قرمز و سیاهشان را

در رقص باد

سرگردان نکنند

که تو سرگردان می شوی.

همه می دانند

غروب هایی که باران می بارد

در تمام وسعت ترکمن صحرا

صدایت می کنم

آنقدر بلند

که آتا میرزا

صدایم را

از تمام کوچه پس کوچه های باکو

می شنود...