بی گناه
تهمت گناهی ناکرده
بر دوشم
بار سنگین نگاه تو
بر قلبم
خاطرات بد ٬رفته رفته
بیدار می شوند
و تازیانه میزنند
بر روح سرکشم
و غرورم ٬ رفته رفته
آب می شود
بی شک
دوباره آمده اند
تا سیاه کنند
روزهای خوب عمرم را....
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 20:4 توسط مهشید عمادی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!