آن شب، باران

باران روی سرش می زد. باید هر چه زودتر خودش را به خانه می رساند. نمی توانست افکارش را مرتب کند. مدام  در افکارش پدرش ظاهر می شد و او را سرزنش می کرد. دیگر نمی دانست چه احساسی نسبت به پدرش دارد. دوستش دارد و یا متنفر است. کم کم به خانه نزدیک می شد. باران همان طور می بارید. تمام بدنش خیس شده بود. می دانست همین که داخل خانه برود، دوباره پدرش او را سرزنش می کند؛ و شاید هم دستی روی او بلند کند. آسمان فریادی زد و بارانش شدت گرفت. در زد. صداهایی شنید. در باز شد. مادرش بود.

-دختر! میدونی ساعت چنده؟ خودت برو جواب آقات رو بده.
داخل شد. پدرش نشسته بود و شام می خورد.
-دختره ی . . .  تو این وقتِ شب کجا بودی؟ گورت رو گم کن برو زیر زمین، از شام هم خبری نیست.
-آخه . . .
-آخه نداره، برو ببینم.
نگذاشت چیزی بگوید. همان طور که می رفت، صدای پدرش را می شنید: بخور پسرم شامت رو بخور.
درِ زیرزمین را پشت سرش بست. گوشه ای از زیرزمین که بیشتر اوقات آنجا بود، نشست. برادرش بابک را دوست داشت. هنوز چهار سالش نشده بود. از اینکه او را آبجی باران صدا می کرد خوشش می آمد. درِ زیر زمین باز شد. مادرش با سینی که در دست داشت جلو آمد.
-بیا بخور دخترم. حال خاله ت چطور بود؟
-بد نبود. دکترا می گفتن کم کم داره خوب می شه.
-انشالله. غذات رو خوردی سینی رو بذار همین جا.
مادرش از زیرزمین بیرون رفت و در را پشت سرش بست. صدایی جز صدای قطره های باران نمی آمد. شامش را که خورد سینی را کنار در گذاشت.
«چقدر خوش می گذشت، آن روزهای مدرسه، هر روز مریم دنبالم می آمد، با هم دنبال نرگس می رفتیم و همانطور که به مدرسه می رفتیم دخترای دیگه میومدن به جمع ما. پارسال همین موقع ها بود، آره، دلم نمی خواست دستشو رد کنم. اگه آقام می ذاشت مدرسه برم، بازم می دیدمش. همش میگه: دخترو چه به مدرسه، دختر باید بشینه تو خونه کار کنه، آشپزی یاد بگیره. همش می شینه و بابک رو بغل می گیره، اصلا یادم نمیاد منو بغل کرده باشه، آقام جلو اومد، دستش رو بلند کرد و خواست من رو بزنه که یکی از پشت اونو کشید و از نظر ناپدیدش کرد.»
-دخترم، باران! بلند شو! می دونی چقده خوابیدی؟
اطرافش را نگاه کرد. هنوز داخل زیرزمین بود. به خودش کش و قوسی داد.
-خواب دیدم مامان.
-چه خوابی؟
-خواب دیدم . . . هیچی ولش کن.
-زود باش بلند شو، بیا دست و صورت رو بشور.
-آقام کجاست؟ 
-آقات رفته سر کار.
پشت سر مادرش از زیر زمین بیرون رفت.
-باران جان! اون سبزی های کنار حوض رو هم پاک کن.
-این همه سبزی؟! مهمون داریم؟
-آره، شب مهمون داریم.
این را گفت و به آشپزخانه رفت. باران کنار حوض نشست. به سبزی ها نگاهی کرد. در این لحظه کسی صدایش کرد.
-آبجی باران.
-سلام داداشی. چرا زود بلند شدی؟
-آخه خوابم نمیاد. داری سبزی پاک می کنی؟
-شب مهمون داریم.
-می دونم. بابا دیشب می گفت فردا جعفر با پدر و مادرش میان خواستگاری.
-چی؟
-با گوشای خودم شنیدم، آخه من بغل بابا بودم.
انگار که قلبش ایستاده بود. چاقو از دستش افتاد. بلند شد و به آشپز خانه رفت.
-مامان! امروز خواستگار میاد؟
-کی بهت گفت؟
-شما حتی...
-آقات گفت بهت نگم. پسر خوبیه. سوپر مارکت داره.
-مامان! من هنوز هیجده سالمه.
-من ادواج کردم از تو کوچیکتر بودم.
-شما از کِی حرف می زنی.
نمی خواست زن جعفر بشود. یادش می آمد آن وقت ها که به مدرسه می رفت، جعفر با چند تا از دخترها ارتباط داشت.
-حالا برو سبزی ها رو پاک کن.
کنار حوض رفت و دوباره مشغول پاک کردن سبزی ها شد. بابک توپش را دست گرفت و به سمتش آمد.
-آبجی باران، می خوای با جعفر عروسی کنی؟
-نه بابک جون، کی گفته؟
-آخه بابا می گفت اگه جواب رد بده، وای به حالش. آبجی باران من که تو رو دوس دارم، باهام بازی می کنی، برام لواشک می خری، برام قصه می گی. از پیشم نری، خب؟
-باشه، عزیزم.
دلش می خواست تو روی پدرش بایستد و حرف هایش را بزند.
وقت نهار بود. پدرش برای نهار خانه نمی آمد. همان جا نهار می خورد و مشغول بنایی می شد.
-همین الان گفته باشم، من با این پسره عروسی نمی کنم.
-آخه دخترم آقات ناراحت می شه، جعفر که پسر بدی نیست.
-من نگفتم بده، ازش خوشم نمی آد. زور که نیست.
-حالا بزار بیاد هم دیگه رو ببینید.
-من چی میگم، شما چی میگید.
با خودش فکر می کرد پدرش که خانه نیست، می تواند از خانه بیرون بزند و تا آخر شب برنگردد؛ ولی آخر شب را چکار کند؟ آن وقت دیگر کتک مفصلی می خورد. نهارش را که خورد به حیاط برگشت و لب حوض نشست. هوا ابری بود. حیاط از باران دیشب خیس بود. هنوز کمی از سبزی ها مانده بود. با بی حوصلگی مشغول پاک کردن سبزی ها شد. با خودش گفت، من حرف دلم را به جعفر می گویم. شاید  عقب بکشد. کمی آرام شد.

-نزدیک شام بود و هنوز پدرش برنگشته بود.
-ای بابا، این آقات چرا نیومد؟ من که بهش گفتم امروز مثل روزهای قبل دیر برنگرده.
-حتما کار داره.
با خودش فکر کرد. اگر پدرش نیاید، شاید خواستگاری بهم بخورد؛ ولی از طرفی هم می دانست که معمولاً پدرش کمی دیر به خانه برمی گردد.
 هوا تاریک شده بود و باران به آرامی می بارید. ناگهان زنگ در به صدا درآمد.
-ای داد بیداد، خدا کنه مهمونا نباشن.
باران به آشپز خانه رفت و مادرش هم رفت که در را باز کند. صدای مهمان ها را شنید که با مادرش احوالپرسی می کردند. مهمان ها داخل شدند.
-سلام.
-سلام دخترم، خوبی؟
باران با همه سلام کرد، جعفر دسته گل را به دست باران داد، پدر جعفر اطراف را نگاه کرد.
-مثل اینکه آقا فیروز ما نیست.
-والا چی بگم، از صبح برنگشته، معمولا دیر برمی گرده،
همه نشستند. باران چای آورد و دور گرداند. مدتی گذشت و از پدر باران خبری نشد. مادر باران رو به پدر جعفر کرد.
-الانه که پیداش بشه. من می رم سفره رو بیارم.
-نه خواهر، بزار آقا فیروز هم بیاد بعد.
-تا ما سفره رو پهن کنیم اونم پیداش شده.
باران گوشه ای نشسته بود و چشمهایش را به فرش دوخته بود. از آن لحظه که مهمان ها آمده بودند، نیم نگاهی هم به جعفر نکرده بود. صدایی از در بلند شد.
-اینم از آقا فیروز.
-باران جان برو در رو باز کن، من سفره رو پهن می کنم.
به حیاط رفت. باران تندتر از قبل می بارید. دوباره در به صدا در آمد.
-اومدم.
در را باز کرد. محمود پسر عمویش بود. سرتاپایش را آب گرفته بود.
-سلام محمود. چی شده؟
-سلام، زود برو به مامانت بگو آقات از داربست افتاده، حالش بده. خودتون رو آماده کنین بریم بیمارستان.
-چی؟ آقام تو بیمارستانه؟
-آره، زود برید آماده شید.
هول شد. با عجله برگشت و خبر را به همه داد. مادرش حالش بد شد. مادر جعفر برایش آب قند درست کرد. کمی که حالش بهتر شد. رفت که خودش را آماده کند و به بیمارستان برود. در این وضع باران نمی دانست چه حسی دارد. مهمان ها هم بلند شدند و گفتند آنها هم می آیند. همه به حیاط رفتند. باران، موبایل جعفر را دید که گوشه ی اتاق جا مانده. سریع گوشی را برداشت و به حیاط رفت.
-آقا جعفر! صبر کنید، گوشیتون جا مونده.
-ممنون.
-آقا جعفر! می خواستم چیزی بگم.
-بله، بفرمایید.
-راستش در مورد خواستگاریه. می خواستم بگم من از شما... البته نه اینکه شما آدم بدی باشید ها، آقامه که اسرار داره. خودتون یه جوری به خانوادتون بگید.
جعفر چیزی نگفت و خداحافظی کرد. همه رفتند و تنها او و بابک در خانه ماندند. حالش گرفته بود. نمی دانست حال پدرش چطور است. می خواست با آنها برود.

آن شب باران همان طور می بارید.

سامان حسین پور