یک دختر و آرزوی لبخند که نیست

یک مرد پر از کوه دماوند که نیست

یک مادر گریان که به دختر می گفت:

بابای تو زنده است... هرچند که نیست

میلاد عرفان پور


دل بی تو درون سینه ام می گندد

غم از همه سو راه مرا می بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز

تقویم به گور پدرش می خندد

جلیل صفربیگی


در زد کسی انگار که مهمان داریم

در سفره گرسنگی فراوان داریم

امروز  پدر  ابر  زیادی  آورد

مانند همیشه شام باران داریم

جلیل صفربیگی



نامت  به  لبم   ترانه ای  بیش  نبود

در سینه من  زبانه ای  بیش    نبود

تنها هدف  من  ز  شما  گفتن  بود

شاعر  شدنم  بهانه ای بیش  نبود

محمدعلی رحیمی


در ساحت آرزوی سرخورده ما

امروز شمایید و دل مرده ما

دوران گذار است، مگر نه؟ باشد

این پای شماست، این هم از گرده ما

امید مهدی نژاد


هم چاه سر راه تو باید بکنیم

هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ی چندم است که می خوانی

داریم رکورد کوفه را می شکنیم

جلیل صفربیگی


آن روز که عقل وعشق بازی کردند

در جاده وهم ترکتازی کردند

یک لحظه میان صحنهء خنده و اشک

چشمان تو در دو نقش بازی کردند!

وحید امیری



از بوی عدم پرم،سراپا مستم

افسوس که من وجود دارم،هستم

ای مرگ عزیز خسته ام سنگینم

این بسته روح را بگیر از دستم!

وحید امیری


پس از او نیز  نامش را نگهدار                  

شکوه صبح و شامش را نگهدار

زمستان پیرمردی سالخورده است            

بهارا !  احترامش را نگهدار

میلاد عرفانپور



سرگرم مناجاتم و سرمست امشب

از هرکه جز او کشیده ام دست امشب

دیر آمده ای رفیق! دیر آمده ای

تنهایی من سرش شلوغ است امشب

میلاد عرفان پور


غمگین نشد از این که به او تاخته اند

یا اینکه به جانش تبر انداخته اند

وقتی جگر انار خون شد که شنید

از شاخه ی او چوب فلک  ساخته اند

میلاد عرفان پور


 

از دست زمانه تیر باید بخوری

دائم غم ناگزیر باید بخوری

صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست

بچه!تو هنوز شیر باید بخوری

جلیل صفر بیگی