زیبا سلام گریه من بی بهانه نیست

چندین شب است خنده ی تو عاشقانه نیست

دیشب کنار پنجره بودی و در زدم

اما عجیب بود که گفتند خانه نیست

دیگر میان آن سبدی که تو داده ای

حتی به قدر شادی فردا ترانه نیست

گفتم چقدر تشنه ی یک مشت دانه ام

گفتی که عشق نقش بر آب نیست دانه نیست

گفتم که زلف خویش پریشان کن و بیا

گفتی اگر به هم زنم زلف، شانه نیست

گفتی نگو به هیچ کس راز عشق را

گفتم که عشق جان خودت محرمانه نیست

اجباری نیست دوست بداری مرا، همین

عشقی که رنگ رحم شود صادقانه نیست

مریم حیدرزاده