نوشتن این سطرها را بگذارید به حساب دلتنگی.

که این روزها عجیب دلم نوجوانی می خواهد، آرزو و شور.

من ایستاده ام پشت دیوار، جایی بین بیست و دو سالگی و بیست و سه سالگی.

نمی خواهم نردبانم را پیدا کنم و از این دیوار بگذرم.

بسکه خاطره ی جا مانده دارم توی گذشته.

بسکه طعم پنج شنبه های دوچرخه ای نشسته زیر زبانم، ملس، شیرین، ترش...

دست می کشم روی خاطره هام، روی نوجوانی ام، روی آرزوهام.

هنوز نفس می کشند، چیزی که نگذشته!

اما ببین که گذر همین چند سال قدر قرنی غبار نشانده رویشان.

استیصال، استیصال، استیصال...

چه کار می توانم بکنم برای دختری که آرزو دارد شب اول مهر برگردد به روزهای دبیرستان؟

که همین آرزو بسکه دور است و ناشدنی بغض می کارد توی گلویم.

من این سطرها را برای نوجوانی ام می نویسم، برای رنگین کمان آن روزهایم، برای شور و خواستنی که توی تک تک ثانیه هام بود، تک تک لحظه هام...

عجیب دلتنگم، دلتنگ دوچرخه ای که هنوز عاشقم رنگ هایش را، گیرم دیگر نخوانمش، گیرم دیگر مال من نباشد...

مال من نباشد؟

هست، هست... تا که آرزوی نوجوانی توی دل من زنده است دوچرخه هم مال من است.