من نقد کردن بلد نیستم. یعنی بلد نیستم مثل ادم هایی که خیلی خوانده اند و نوشته اند بنشینم درباره خوبی و بدی های یک کتاب حرف بزنم و دلیل های ادبی محکم بیاورم توی حرف هایم. اما خوب بلدم بگویم که چرا از یک کتاب خوشم می اید و از یک کتاب نه.

یکی از دوست داشتنی ترین کتاب های کتابخانه " تو مشغول مردن ات بودی" است که این روز ها بازار فروش اش حسابی داغ شده و پوستر هایش همه جا دیده می شود. گاهی که دلم می گیرد کتاب را می گیرم دستم و چند دقیقه فقط روی جلدش را تماشا می کنم. دختری که با موهای ژولیده و لباسی قرمز تا نیمه، توی اب فرو رفته . کتاب " تو مشغول مردن ات بودی" گزیده ای از شعر و عکس جهان است که  عکس هایش را "شهریار توکلی" انتخاب کرده و شعرهایش را "محمدرضا فرزاد" ترجمه کرده است. ترجمه شعر هایش را دوست دارم. شعر های این کتاب یک جور خوبی ترجمه شده که وقتی بارها و بارها شعری را می خوانم اصلا خسته نمی شوم (فکر می کنم شش هفت بار این مجمعه شعر را خوانده ام) درست مثل این شعر :

 

گاو در کلاس اموزش هنر ( چالر بوکوفسکی)

هوای خوب

مثل زن خوبه

همیشه پیش نمی اد

وقتی هم بیاد

برا همیشه

نمی مونه

مرد اما

قرص تره:

اگه بده

بخت اینکه همونطور بمونه بیشتره

اگه هم خوبه

که خب خوب می مونه

ولی زن

عوض می شه

با

بچه

سن و سال

رژیم غذایی

حرف

ماه

بود و نبود افتاب

یا لحظه های خوب

زن حیاتش

به تیمار عاشقانه توئه

در حالی که مرد رو

اگه بهش نفرت بدی

قوی تر می شه

یا مثلا این شعر :

 

رییس ( راجر مگاف)

 

من می خوام رییس شم

من می خوام رییس شم

می تونم رییس شم؟

می تونم؟! می تونم؟!

قول؟ قول قول؟

یوهو! دیگه من رییسم

من رییسم

 

خب حالا چی کار کنیم؟

 

 

در کتاب "تو مشغول مردن ات بودی" هشتاد شعر از شاعران مدرن دنیا گرد اوری شده که در کنار هر یک از این شعر ها عکس هایی از بزرگان عکاسی جهان هم چاپ شده است . به نظر من قطع مناسبی هم برای این کتاب انتخاب شده. دلیل محکمی برای این حرف ندارم. فقط همین که می توانم کتاب را توی همه کیف هایم جابدهم و هر جا که دلم خواست ببرم دلیل خوبی ست برای این که بگویم قطع این کتاب را دوست دارم.

کتاب "تو مشغول مردن ات بودی" را که از یکی از شعر های داخل کتاب نامگذاری شده، حرفه هنرمند با قیمت 8500 تومان به چاپ رسانیده.

 

این هم یکی از شعر هایی که خیلی دوست دارم :

 

در هر صورت ( ویسوا واشیمبورسکا)

 

می شد اتفاق بیفتد.

بایست اتفاق می افتاد.

زودتر اتفاق افتاد.دیرتر.

نزدیک تر. دورتر.

برایت اتفاق نیفتاد.

زنده ماندی به خاطر این که اولین نفر بودی.

زنده ماندی به خاطر این که اخرین نفر بودی.

به خاطر این که تنها بودی. به خاطرذ ادم ها.

به خاطر این که چپ رفتی. به خاطر این که راست رفتی.

به خاطر این که باران گرفت. به خاطر این که سایه شد.

به خاطر این که افتاب شد.

شانس اوردی – که انجا جنگل بود.

شانس اوردی _ که انجا درختی نبود.

شانس اوردی _ که یک شن کش، یک قلاب، یک تیرچه، یک بیل

یک چاچ.ب در؛ یک چرخش، یک نیم ساعت، یک لحظه...

شانش اوردی _ که درست همان موقع الوار توی اب شناور بود.

روی همین اصل، به خاطر این که، با وجود این که، یه رغم این که.

راستی چه می شد اگر دستی ، پایی

به قاعده یک سانت، یه قاعده یک تار مو

ان طرف تر از یک اتفاق شوم؟

خب حالا اینجایی! هنوز حیران ان گریختنی، در رفتنی

ان رَستنی

ان تعویق مرگ؟

یک توی تور جستی و جَستی؟

گوش کن!

ببین قلبت چطور توی سینه ام می زند.

 

پ.ن: هوه! برای اولین بار درباره یک کتاب حرف زدم. یادم می اید توی جلسه هایی که شرکت می کردم به معرفی کتاب که می رسید با این که _ به نسبت_ کتاب زیاد خوانده بودم من ساکت می شدم و حرف نمی زدم. تمرین خوبی بود به گمانم. کسانی که بلدند راهنمایی ام کنند که چطور می شود بهتر درباره یک کتاب حرف زد؟!