من هی میام اینجا شعرای علی مرسلی رو می بینم و اعضای جدید... کجاییم بچه ها...؟

 

اشکی

"به سرچشمه ی آب ها افتاد

و آب ها همه تلخ شدند" *.

از آن پس رگ های زمین تلخ تپید

و کودکان بالای سرشان

چای پشمک، کافور دیدند.

آسمان می گریست

آرام آرام

تن زمین را می شست.

 

کودکان خسته از هرچه آسمان و کافور

پناه بردند به آغوش مادرشان

و آغوش‌ ِ تلخ ِ مادر ِ مرده

حتی موریانه ای که بجود نداشت.

تنها صدای جیرجیرکی

جایی در آن گورستان ابدی برای آب ها مرثیه می خواند.

 

ـــــــــــ

 * باب هشتم مکاشفه ی یوحنا