من هی میام اینجا شعرای علی مرسلی رو می بینم و اعضای جدید... کجاییم بچه ها...؟
اشکی
"به سرچشمه ی آب ها افتاد
و آب ها همه تلخ شدند" *.
از آن پس رگ های زمین تلخ تپید
و کودکان بالای سرشان
چای پشمک، کافور دیدند.
آسمان می گریست
آرام آرام
تن زمین را می شست.
کودکان خسته از هرچه آسمان و کافور
پناه بردند به آغوش مادرشان
و آغوش ِ تلخ ِ مادر ِ مرده
حتی موریانه ای که بجود نداشت.
تنها صدای جیرجیرکی
جایی در آن گورستان ابدی برای آب ها مرثیه می خواند.
ـــــــــــ
* باب هشتم مکاشفه ی یوحنا
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 14:59 توسط شقایق بهرامی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!