ابهام...
به اشك
كه ريشه دوانده تا خنده هايم
دلخوشم
به سكوتي كه فرياد مي كشد
و تو
كه در كنار زلالي چشمانم
بي صدا لبخند مي زني
و من
كه هنوز نمي دانم
لبخندت را نفس بكشم
يا آه
آه...
آخر اين ابهام، مرا مي كشد...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ ساعت 1:27 توسط سمانه مالمیر
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!