مي رسم تا به انتهاي بن بست روزي
چرخ... .. چرخ
مي چرخيد روزگاري با كودكي هايش
و او ركاب زنان در پي اش ....
پرواز را آغاز خواهد كرد ...
شور پرواز بي پروا حسي است بس عجيب
دختركي بود
سوار بر دوچرخه اي رنگي ، مي خواست برسد به انتهاي
يك كوچه ي بن بست
چشم هايش برق مي زنند در آن نگاه دور كه مسير را برايش معنا مي كند ...
پا مي زند ...
در صداي خنده هاي كودكانه اش
و نوازش باد
سنگريزه اي شايد .....
چرخش يك لحظه ي چرخ ....
سكوت ....درد ....
و بادي كه ديگر نمي وزيد ....
سايه ي مادر بزرگ
كه دوان دوان نزديك تر مي شود
و نگاه دخترك
از لا به لاي خيسي مژه هايش به انتهاي كوچه ي بن بست
****
به اينجا كه رسيد گفت :
" من هر بار ، همين موقع از خواب مي پرم !
اما بلاخره در يكي از اين خواب ها تا آخر كوچه ي بن بست پا مي زنم."
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۸ ساعت 22:19 توسط سارا حدادی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!