نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی

من نگویم تو کنون باکه نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی...

 

حتما این غزل قشنگ حافظ را هر سال سرسفره هفت سین خواندید و کلی هم باآن حال کردید.من که خودم از این شعر حافظ کلی خاطرات قشنگ دارم.۲۰ بهمن ۸۵ بود که رفتم رادیو و شخصیت دوست داشتنی خاله اقدس که همان خانم شبنم مقدمی باشند این شعر رو برایم نوشتند.هنوز بوی بهار آن سال را به یاد دارم.یادم هست آن سال مسافرت رفتیم شمال.هوا بارانی هم بود.خیلی خوش گذشت.  نمیدانم چطور بگویم الان چه احساسی دارم.برای شروع سال جدید چه کار کردم.اصلا بوی بهار را حس می کنم یا دارم به دلم دروغ می گویم.

امسال کسی توی دفتر شعرم ننوشت نوبهارست تا بخواهم تلاشی برای خوشدل بودن کنم.کسی نبود که مثل هر سال گندم خیس کند و از آنها مراقبت کند تا جوانه بزنند.امسال مادرم نبود تا سر اینکه باید شیشه های اتاقم را خودم پاک کنم کلی بامن کلکل کند.امسال بوی بهار را حس نمی کنم.ولی دلم می خواد بهار من را حس کند.به حساب بیارد.دوست دارم از صبح تا شب خدا را قسم بدهم.به همین شکوفه های قشنگ که بهانه های زمین برای زندگی اند.به خدا بگویم باشد قبول.بیشتر حواسم را جمع می کنم.سعی می کنم خوب تر باشم.فقط مادرم را به بهار هدیه کن.بگویم خدایا در تمام این سالها از روی عادت برای بیماران دعا می کردم ولی حالا نیازم از من پیشی گرفته.فقط مادرم...!

آه خدای من،فقط مادرم...

فقط مادرم را از تو و بهار قشنگت می خواهم.

 

 

راستی حافظ یک جایی از همین شعر گفته بود:

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگرست

حیف باشد که زحال همه غافل باشی

پس برای شفای هر چه سریع تر بیماران دعا کنید،لطفا

برای مادرم مخصوصا.