کبک مرده
کبریت فریب به دست
مقابلم نقاب زد
برای همان نقش همیشگی
-که دیگران مدام می بینند و باور هم...-
وآتش زد
هست و نیستمان را،
کبکِ کوچک.
به خیالِ خامِ سوختن من و
همان خاموشی تکراری
منی که در گنجه ای پنهان بودم
لابلای احساسات انکار شده اش
و هر شب
برق چشمانش را باور می کردم
-که چشم ها دروغ نمی گویند...-
غم،
تنِ تمامِ شادی هایش را
کبود کرد و نقاب برنداشت
حتی مقابل من،
او که همیشه برابرم عریانست
از ترس اینکه بشنوند گوش های گرفته اش:
دچار شده ای! ماه هاست...
محو تماشای بازیگری اش
لبخند می زنم
به کبکی که مدت هاست
زیر برف هایش جان سپرده!
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۷ ساعت 19:11 توسط مریم عرفانیان
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!