کبریت فریب به دست

مقابلم نقاب زد

برای همان نقش همیشگی

-که دیگران مدام می بینند و باور هم...-

وآتش زد

هست و نیستمان را،

کبکِ کوچک.

به خیالِ خامِ سوختن من و

همان خاموشی تکراری

منی که در گنجه ای پنهان بودم

لابلای احساسات انکار شده اش

و هر شب

برق چشمانش را باور می کردم

-که چشم ها دروغ نمی گویند...-

غم،

تنِ تمامِ شادی هایش را

کبود کرد و نقاب برنداشت

حتی مقابل من،

او که همیشه برابرم عریانست

از ترس اینکه بشنوند گوش های گرفته اش:

دچار شده ای! ماه هاست...

محو تماشای بازیگری اش

لبخند می زنم

به کبکی که مدت هاست

زیر برف هایش جان سپرده!