زمستان
وقتی قندیل های یخ از دیوار می اویزد
و "دیک" شبان با های دهانش سر انگشت هایش را گرم می کند
و "تام" کنده های هیزم را به تالار می کشد
وقتی سطل شیر، یخ زده به خانه می رسد
وقتی خون در رگ ها منجمد می شود و جاده ها را گل می پوشاند
جغد با چشمان خیره، اواز شبانه اش را می خواند:
"هو،هو!"
اوای خوشی است
وقتی "جو آن" چرب و چیلی کفگیر را دردیگ می چرخاند
وقتی باد با تمام توان می وزد و می غرد
و سرفه ها کشیش را از سخن گفتن باز می دارد
وقتی پرندگان در برف روی تخم هایشان می خوابند
و نوک بینی "مریان" سرخ و ملتهب به نظر می اید
وقتی سیب های کباب شده در کاسه صدا می کنند
جغد با چشمان خیره، اواز شبانه اش را می خواند:
"هو،هو!"
اوای خوشی است
وقتی "جوآن" چرب و چیلی کفگیر را در دیگ می چرخاند...
*ویلیام شکسپیر*
تصویرگری از سحر عجمی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۷ ساعت 17:52 توسط فریبا دیندار
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!