سلام دوستای عزیزم که دلم خیلی واستون تنگ شده ...

   البته دلم که خیلی وقته که تنگ بود ولی بهانه ای برای گذاشتن پست نداشتم . شعر که کساده و داستان و داستانکی هم متولد نشده!

   الان یه بهانه دارم و این اونه که اونا رفتن، فکر کنم این بار واقعا رفتن گرچه اگه  هم نرفته باشن و برگردن بالاخره یکی از همین روزا می رن و من یکی از دلخوشیامو از دست می دم...

   داستان از اونجایی شروع شد که اون دو تا کفتر عاشق! طی یه روز پرکار لونشونو ته بالکنمون ساختن . چرا بین این همه ساختمونای بهم چسبیده وهم  شکل خونه ی مارو انتخاب کردن نمی دونم شاید واسه اینکه طبقه آخریمو بالکنمون پرده داره! اونا اومدن و لونه ساختن و یه کم بعد تخم سفید کوچولویی دیده شد و 2هفته بعدم یه جوجه ی پر طلایی که البته بعدا معلوم شد 2 تانو اون یکی اون طرف مامان یا باباش(نوبتی روی تخما می خوابیدنو بعدا هم نوبتی بهشون غذا می دادن)قایم شده بود که چشمای کنجکاو و هیجان زده ی ما ندیده بودتش . 30شهریور دنیا اومدن و امروز رفتن یعنی از صبح تا حالا خبری ازشون نشده . و من که 5صبح بیدار می شم تا درس بخونم و فقط اونا رو تماشا می کنم که تمرین پرواز می کنن نمی دونم از فردا باید چیکار کنم!

   دعا کنین دلخوشیای کوچیکم که البته الان دیگه انقدر بزرگ شدن که سخت میشه با والدینشون تشخیصشون بدم برگردن یا حداقل گاهی سری بزنن...