می دانی توی مشتم چیست؟

(تو گفتی)

نه!

(من گفتم)

اما می دانستم

می دانی توی جیبم چیست؟

(تو گفتی)

نه!

(من گفتم)

اما می دانستم

می دانی توی دلم چیست؟

(تو گفتی)

بله!

(من گفتم)

 اما نمی دانستم!

دنبال یک شعر خوب می گشتم.

یک شعر که به این پست بیاید.که به پرنیان و خنده های صورتی اش و این همه ذوق و شوق بیاید. و من یاد این شعر "هدا حدادی" افتادم.

به لباس جدید وبلاگمان نگاه می کنم.نا خواسته لبخندی می نشیند روی لب هایم: رنگین کمان پنج رنگ دوچرخه ای که کمان زده در اسمان دنیای کوچک مان،خورشیدی که زردی اش را وام داده است به لینک هایمان و سبزیِ زمینه ای که یادمان می اورد،سبز بودن یعنی نوجوانی، یعنی لبخند، یعنی با هم نوشتن و دوچرخه بهانه کوچکِ سبزی ست برای با هم بودن.

پرنیان می گوید بعضی ها از قالب جدید خوششان نیامده. من به همه دوستان دوچرخه ای می گویم: اخم هایتان را بقچه کنید و بگذارید توی گنجه،لبخند های خاک گرفته تان برای سبز ماندن این وبلاگ کم است،من خوب می دانم که پرنیان چقدر برای طراحی این قالب زحمت کشیده است.چقدر با رنگ ها کلنجار رفته و این لباس را برای وبلاگمان نقاشی کرده است.

حق دوستی را ادا می کنیم و من نماینده کوچکی می شوم برای اینکه بگوییم: به خاطر تمام خوبی هایت سپاسگزاریم دوست دوچرخه ای!