گریه مان از خوبی توست. از اینکه می بینی و می شنوی و می دانی اما حتی خم به ابرویت نمی آوری
که چه دیدی و چه شنیدی و چه دانستی ...
گریه مان به خاطر سنگینی نگاه مهربانت است روی این دل حرف گوش نکن و بازی گوش ...
گریه مان به خاطر گوش همیشه شنوایت است برای این کلمات و زبان آلوده
گریه مان به خاطر نگاه همیشه منتظرت برای این قدم های نا مبارک
گریه مان به خاطر خیلی چیزهاست
به خاطر وجود آلوده ی خودمان که با بودنش دارد حجم آلوده گی را وسعت می دهد ...

خدایا
خدای خوب سحر های مناجات
خدای خوب افطارهای چشم انتظاری
خدای خوب شبهای قدر
ما بدیم و تو خوب
ما سیاهیم و تو سفید
ما ظلمتیم و تو نور
به حق این شبهای روشن ما را مثل بچگی هایمان خوب و سفید و نورانی کن
بگذار با زبان بچگی ها یمان با تو راز و نیاز کنیم
حتی اگر این طور راز و نیاز کردن شبیه به کفرگویی باشد
اصلا به دنیا چه ربطی دارد ؟
بگذار خیال کنیم تو شبیه پادشاهی هستی که روی ابرها نشسته ای و به جهان فرمان میدهی
بگذار خیال کنیم لباست حریر آبی است و عصای چوبی داری
بگذار خیال کینم می شود از سرو کولت بالا رفت و باهات شوخی کرد و ازت آب نبات خواست
بگذار خیال کنیم مثل بچگی ها هنوز هم می شود برای بادبادک هوا کردن رویت حساب کرد و ازت کمک
خواست
اصلا بگذار دلمان به این خوش باشد که می شود گلهای پیراهنت را با اشک چشمانمان آب بدهیم
یا اینکه دستهایمان را به ریسمان محکم گیسوانت بیاویزیم و خود را روی دوشت اندازیم و تو هیچ وقت از
بازی با ما خسته نشوی ...
بگذار با زبان ساده ی بچگی هایمان طعم ایمان را بچشیم و در جهان کوچک بچگی هایمان تو را ملاقات
کینم ...
ای بزرگی که کوچک را هیچ گاه پس نمی زنی و ما را هیچ گاه پشت درهای التماس منتظر نمی گذاری
ای پادشاهی  که ارزان را گران می خری و کوچک را بزرگ می پنداری
و ای خدایی که برده را ولی نعمت می خوانی از آن رو که دست نیازش را تنها به سوی تو دراز کرده ...
دستهای خالی ما را می بینی؟
کوله بار بی چیز مان را چه طور ؟
تو که یک ماه تمام ما را مهمان خودت کرده ای
چه می شود اگر توشه ی یک سالمان را هم توی کوله بارمان بریزی و ما را یک سال تمام با
نور نگاهت روزی بدهی ...؟
قول می دهیم که بره های کوچک و سر به راهی خواهیم بود
اگر تو چوپانمان باشی ...