واقعیت است این
که برهنه روبه رویم ایستاده.
چشمانش حتما عریان تر شده اند
که می ترسم
      -خجالت می کشم-
خیره نگاهش کنم.

تنم که می لرزد،
لباس هایم می ریزد.
برهنه می شوم.
عریانی در برابر حقیقت عریان!
نه، در توانم نیست.

*

بیا،
با چند تکه خیال
و لباسی بر این هیبت ترسناک بپوشان.

ـــــــــــــــــــ

این مال خیلی وقت پیش بود امروز کلی جاهاشو عوض کردم. حتما نقد!