واقعیت است این
که برهنه روبه رویم ایستاده.
چشمانش حتما عریان تر شده اند
که می ترسم
-خجالت می کشم-
خیره نگاهش کنم.
که برهنه روبه رویم ایستاده.
چشمانش حتما عریان تر شده اند
که می ترسم
-خجالت می کشم-
خیره نگاهش کنم.
تنم که می لرزد،
لباس هایم می ریزد.
برهنه می شوم.
عریانی در برابر حقیقت عریان!
نه، در توانم نیست.
*
بیا،
با چند تکه خیال
و لباسی بر این هیبت ترسناک بپوشان.
ـــــــــــــــــــ
این مال خیلی وقت پیش بود امروز کلی جاهاشو عوض کردم. حتما نقد!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۷ ساعت 21:36 توسط شقایق بهرامی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!