پیچیده دور پاهایم
و نمی گذارد از اینجا بروم،
امید
که قوی و دنباله دار
بالا می آید.
و نمی گذارد از اینجا بروم،
امید
که قوی و دنباله دار
بالا می آید.
دست هایم را چسبانده به دو سوی تنم
دیگر نمی شود تکانشان داد
برای چیزی شبیه
خداحافظی.
دور گلویم است امید
قوی
دنباله دار
می پیچد
خفه خواهم شد، می دانم
پیش از آنکه بگویم:
"خدا...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 20:49 توسط شقایق بهرامی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!