من و ادم برفی

(1)
مریض شده ایم
تب داریم
عطسه می کنیم
من و ادم برفی
(2)
برایم سوپ داغ می اورد
مادر
و خورشید
برای ادم برفی پتوی گرم
(3)
من خوب شده ام
تب ندارم
عطسه نمی کنم
لباس گرم پوشیده ام
و دیگر
نمی روم بیرون
تا با ادم برفی
بازی کنم
(4)
ادم برفی نسیت
شال و کلاهش را انداخته زمین
احتمالا بعد از ان تب شدید
رفته است دکتر
با مادرش خورشید...
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 12:13 توسط فریبا دیندار
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!