۱.

ناشناسی نامش بر سر زبان ها افتاد

رهگذری شنید

غرورش شکست

پرپر زدن آموخت

 

۲.

رهگذر بی نام

با چکمه ای سوراخ

و دلی ته نشین شده

 ترک می کرد

نفرین کنان

و تو ...

 

۳.

نیستی سایه افکند

روی پیشانی

درست بین ابروان

 

ترک کرده بود

دلش را

در حمامی از

در حمامی از تو

و تو ...

 

۴.

تمام شده بود

قبل آنکه تمامش کنند

رهگذر ماند

با دروغی به بزرگی فردوس

و تکه ای لخته

به یادگاری

و تو ...

 

۵.

تکه ی لزج

به پاس یک عمر تعقل 

هنوز فرمان می داد

بر کل خدمه

که استخراج کنند

 تو را

 از ته دل

 

۶.

واژه ای بود ته دلم

ترک خورده و غمگین

اسم خاصی بود از هیچ

اسم خاصی بود از آن

چشم هایی که

زیر پلک سنگینند