...
۱.
ناشناسی نامش بر سر زبان ها افتاد
رهگذری شنید
غرورش شکست
پرپر زدن آموخت
۲.
رهگذر بی نام
با چکمه ای سوراخ
و دلی ته نشین شده
ترک می کرد
نفرین کنان
و تو ...
۳.
نیستی سایه افکند
روی پیشانی
درست بین ابروان
ترک کرده بود
دلش را
در حمامی از
در حمامی از تو
و تو ...
۴.
تمام شده بود
قبل آنکه تمامش کنند
رهگذر ماند
با دروغی به بزرگی فردوس
و تکه ای لخته
به یادگاری
و تو ...
۵.
تکه ی لزج
به پاس یک عمر تعقل
هنوز فرمان می داد
بر کل خدمه
که استخراج کنند
تو را
از ته دل
۶.
واژه ای بود ته دلم
ترک خورده و غمگین
اسم خاصی بود از هیچ
اسم خاصی بود از آن
چشم هایی که
زیر پلک سنگینند
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ دی ۱۳۸۶ ساعت 16:47 توسط علی مرسلی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!