ماییم و موج سودا
از همان روزی که تهمینه زنگ زد روزها را شمردم تا 6 دی.صبح کلاس زبان داشتم،همان حوالی.ساعت دوازده رسیدم کانون و خب،تولد ساعت 3 شروع می شد.رفتم غرفه دوچرخه.تهمینه بود،آقای تربن،علی مولوی،خانم فتوحی،ساناز رفیعی،آقای عزیزی و دو نفری که نمی شناختم.بعدا فهمیدم طاهره یافتیان و سحر عظیمی اند.ساکت بودم.نشسته بودم توی غرفه و به نمایشگاه خلوت نگاه می کردم و دم به دقیقه موبایلم را چک می کردم نکند اس ام اس جدید داشته باشم.آرام بودم و منتظر یک اتفاق بزرگ.بغض هم کرده بودم بفهمی نفهمی،چرایش را نمی دانم.ناهار را هم همان جا خوردم در حالی که به سحر عظیمی نگاه می کردم که به زور سس آدم ها را می گرفت و با آقای عزیزی شوخی می کرد.کمی بعد از ناهار آمدم در راهروی کانون.همین جوری راه می رفتم.داشتم فکر می کردم من تا کی قرار است دوچرخه بخوانم؟من،با بیست سال سن هنوز نوجوان حساب می شوم؟
آهنگی از جایی پخش می شد که مرا به یاد قیصر می اندازد.بعد دلم تنگ شد.برای قیصر،برای هفت سال پیش و اولین شماره دوچرخه،برای سردبیر کچل که ما را یادش رفته،برای چهارده سالگی ام.بعد پرنیان که آمد بغضم را خوردم.پایین که رفتیم غرفه شلوغ شده بود.سحر منصوری،یاسمین حاتمی،زیتا ملکی،یلدا انگالی...
رفتیم توی سالن کم کم.فریبا که آمد با همان طنین خنده هایش دیگر بغضه گم شده بود.تولد بود،تولد دوچرخه مان.قرار بود متنی بخوانم و بنابراین باید ردیف اول می نشستم که زود بروم بالا.و آقایی که جای فریبا نشسته بود و رسما داشتم بلندش می کردم که بعد فهمیدم جعفر ابراهیمی شاهد است و باید ردیف اول بنشیند!کیک و فوت و آهنگ و شعر.(هر چند دوز هیجان مراسم پایین بود کلا!!ناسلامتی نوجوانیم،زیادی سنگین رنگین بودیم!)
آدم هایی که برای بار اول می دیدمشان.شهاب وصالی مثلا و آرمان صالحی که گیر دادم بهش چرا به من فحش می دهی!(ظاهرا جوابش این است که از عقایدم متنفر است!)
آدم هایی که اول از پشت مانیتور یک اسم بودند و حالا یک دوست خوب،مثل سپیده ایازی مثلا.
آدم هایی که اسمشان را هی یادم می رفت و سیصد بار از یک نفر اسمش را می پرسیدم.
بعد مسخره بازی های توی غرفه و شماره جدید.پرنیان و درد دل هایش زیر یک پروژکتور و من که نگرانش بودم،نگران روزهای نوجوانی اش.شقایق با تمام نارنجی هایش،امیر معینی که دوچرخه هم می خواند(!!)،عکس های دسته جمعی. کیک و جیغ و چلپ چلپ.بعد نوجوانی و رنگین کمان و شکوفه های سیب.
شب که داشتم می رفتم خانه،توی اتوبوس خلوت با بادکنکی که در دستم بود،در سرمای ناجوانمردانه این روزها گرم بودم.گرم از طعم شیرین دوستی هایی این شکلی همراه با دوچرخه ای رنگین کمانی!
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!