پاسپورت
بوي كالباس می دهم
مثل كاهوي دو شب مانده -
لای ساندویچ.
پلاسيده ام
*
پاسپورت که به من نمي دهند
كه رد شوم
که نمانم
که ...مانده ام
*
ما كرم هاي كوچك
وول مي خوريم
نگاه نمي كني...
كتاب مي خواني
براي حرف زدن
براي فهميدن
نديده ها را
نشنيده ها را
نکرده ها را
لمس چرم قهوه اي سوخته
درد زخم معده عشق را
مي خواني و مي خواني!
من اما وول مي خورم
براي رد شدن
نه براي فهم بوسه
براي بوسيدن.
*
در يكي از اين كتاب ها
من لانه كرده ام
روي برگ كاهويي
يا در پيچ ها عضله گاوي كه
محشور مي شود در هيبت ژامبون
کمین کرده ام
در رعشه «ما ماي» گاو هاي صادراتي
روي چرم قهوه اي سوخته شان
كه با رخصت يك پاسپورت
ردم كنند!
۸۴
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۶ ساعت 23:56 توسط علی مرسلی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!